دیروز و امروز شدید شلوغ بودم. بخصوص امروز.
ساعت 8 و نیم صبح راه افتادیم سمت اهواز. ساعت 12 ظهر تا 9 شب جلسه بودیم.
اونم با این گرمای خدا نشناس اهواز که کولر هم نمی کشید.
دیگه 12 و خورده ای بود رسیدیم خونه. همچین خوابم میاد.
خوب شد فردا صبح رو خالی کردم. بگیرم سیر بخوابم واسه خودم 
بعد از اون ده روز بیکاری، دو هفته ی شلوغ داشتم. هفته ی آینده شلوغ تر هم می شه.
یکشنبه یه جلسه اهواز داریم که حتما باید شرکت کنم. کلاس پتینه هم از هفته ی دیگه
شروع می شه. روزای زوج کلاس پتینه باید برم.
ظهر شوهر همسایه رو به رویی مون فوت کرد. جیغ و داد و فریاد. خیلی ناراحت شدم.
امشب هم عروسی دو تا از همکارامه.
یکی از همونا که توی محل کار با هم آشنا شدن و به هم دل بستن.
هیچ کس هم اهمیت نداد که دختره متولد 65 هست و پسره 70.
اصلا هم معلوم نیست دختره بزرگتره.
یه سال عقد بودن و امشب عروسی شونه. خوشحالم براشون. خوشبخت باشن.
آدمایی که ذهنشون بازه و به حرف دیگران اهمیت نمی دن، حتما خوشبخت می شن.
گاهی خیلی حس و حال نوشتن دارم، طوری که ممکنه چند تا پست با هم بذارم.
گاهی هم اصلا نوشتنم نمیاد. مث الان 
با اینکه حرفا تو ذهنم می چرخه. ولی خب دوس ندارم بنویسم 
خوابم میاد، ولی نمی دونم چرا بیدارم؟! 
قالب وبلاگم پریده 
اعصابم خورده 



درستش کردم 
من عاشق خونه مونم 


تصمیم گرفتم برم کلاس پتینه و دکوپاژ.
دو جا سر زدم. یکیش شرایطش عالی بود فقط یه کم راهش دوره.
حالا از شنبه ی آینده باید برم کلاس. یه لیست هم خانمه داد که باید بگیرم.
ذوق دارم واسه کار با رنگ ها 
گاهی بعضی حرفا رو نمی تونی به زبون بیاری. حتی توی وبلاگت.
همه چیز گفتنی نیست. گاهی باید کسی باشه، زل بزنی تو چشماش، خیره خیره...
حرف نزنی. بذاری از چشمات بخونه نگفته هاتو.
گاهی باید لمس کنی. دستاشو، صورتشو، بچسبی به تنش، و اونم تنگ بگیردت به خودش،
تا لرزش خفیف تنتو حس کنه و بفهمه دور از اون آغوش چی کشیدی.
گاهی باید فقط سکوت کنی و احساس بشی.
گاهی سکوت بیشتر حرف داره. سکوتی که همراه بغضه و قطره هایی که بی اراده می ریزه.
گاهی نباید نوشت، نباید گفت، فقط باید دید. فقط باید بود. فقط باید حس شد 
از نظر من احساسات نسبت به طرف مقابل اینطوریه:
+ــــــــــــــــــــــ +ــــــــــــــــــــــ +ــــــــــــــــــــــ0ــــــــــــــــــــــ-ـــــــــــــــــــــ-ــــــــــــــــــــــ-
عاشقشی دوسش داری خوشت میاد حسی نداری خوشت نمیاد دوسش نداری متنفری
من خیلی احمقم. می دونی چرا؟ چون نمی تونم به خودم فرصت آشنایی بدم.
چون می ترسم وقتی کسی بهم نزدیک می شه.
می ترسم احساسی در من نسبت به اون به وجود نیاد و دلش بشکنه.
چون هزار بار دلم شکست و دردش زندگی خودم و خانواده مو جهنم کرد.
با این حال تحملش قطعا آسون تر از این بود که باعث شکسته شدن دلی بشم.
یه آکواریومی نزدیکمون هست، حدود یک سال و نیمه مرتب پیشش رفت و آمد دارم.
چه برای خرید، چه راهنمایی گرفتن. یه پسره س.
یکشنبه که باز به خاطر یکی از ماهیام رفته بودم ازش راهنمایی بگیرم، دیدم خیلی معذبه.
وقتی خواستم برگردم، دیدم گفت خانم ... می شه در مورد یه مساله ای باهاتون
صحبت کنم؟ یه کم فهمیدم چی می خواد بگه.
هر کاری کرد نتونست صحبت کنه. خودشو کشت تا گفت خیلی وقته ذهنمو به خودتون
مشغول کردین.
نگاش کردم. نمی تونست نگام کنه. توی چهره ش معصومیت موج می زد.
آخرشم نتونست حرفشو کامل کنه. گفت اجازه هست باهاتون تماس بگیرم حرف بزنم؟
رو در رو نمی تونم. خیلی استرس دارم.
خنده م گرفت. گفتم باشه مشکلی نیست.
شماره کاری مو چند ماه پیش بهش داده بودم. قرار بود برام یه فایتر ماده پیدا کنه.
خلاصه شب تماس گرفت. بازم نتونست خوب حرف بزنه.
گفت توی این مدتی که به اونجا رفت و آمد داشتم، براش متفاوت بودم با بقیه.
گفت می خواد اگه صلاح بدونم یه کم بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا بعدش خانواده شو
در جریان بذاره.
من یه چیزی رو می دونستم که اون نمی دونست. از چهره ش فهمیدم از من کوچیک تره.
ولی چون من بین هفت تا ده سال کوچیک تر از سنم نشون می دم، اون نتونست اینو بفهمه.
هیشکی نمی فهمه. همه فکر می کنن دهه هفتادیم.
بهش گفتم فکر می کنم از من کوچیک تره. گفت نه متولد فلان سالم.
گفتم پنج سال از من کوچیک تری. باورش نمی شد. فکر کرد می خوام دست به سرش کنم.
آخرشم گفت براش مهم نیست. ولی من گفتم باید فکر کنم.
راستش سن مهم نیست. اطراف من، زن و شوهرای زیادی هستن که خانم بین یک سال
تا یازده سال از آقا بزرگتره و یه زندگی طولانی و موفق داشتن.
زن داییم، دختر داییام، خاله م، سه تا از دوستام، دو از همکارام
همه از شوهراشون بزرگترن.
ولی زندگی شون خوبه. قشنگه و عاشقانه س. واقعا سن مهم نیست.
پسره یه روزم نتونست صبر کنه تا من فکر کنم. دیشب پیام داد.
در حدی صحبت کردیم که اون فهمید اسم من مژگانه و من فهمیدم اسم اون کامبیزه.
البته اسمم همیشه روی کارتم موقع خرید نوشته شده بود ولی هیچ وقت ندیده بودش.
گفت خیلی ازم خوشش اومده. حس بدی بهم دست داد.
من احساسی بهش ندارم.
دوستان لطفا کسی پیام خصوصی نده.
هر پستی که می ذارم یه صفحه از دفتر زندگی منه. اگه نمی خواستم خونده بشه قطعا
رمزدارش می کردم. پس اگه سوالی پیش میاد از لا به لای متن های خودم پیش اومده
که آشکارا نوشته شده. هیچ مشکلی ندارم که توی قسمت نظرات به سوالا جواب بدم.
یعنی چیزی برای پنهان کردن نیست که بخواد توی پیام خصوصی گفته بشه.
پس لطفا کسی پیام خصوصی نفرسته.
سپاسگزارم 
ادامه مطلب
صدای تلویزیون میاد. می گه عیدتون مبارک. مگه چه خبره؟ 
تولد امام رضاست؟ یاد تموم ولادت ها و شهادت های گذشته افتادم که واسه خودم
مث احمقا شمع روشن می کردم و تا صبح پاشون می نشستم و دعا می خوندم واسه
برآورده شدن حاجات 
یاد عجز و لابه هام افتادم و اشکایی که می ریختم و التماسایی که می کردم 
یاد این بیت شعر که باهاش سیل اشک راه انداخته بودم:
گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام... ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟
و هیچ وقت، هیچ کس به دادم نرسید.
یه روز، فک کنم مرداد 94 بود، شهادت امام صادق، بازم مثل همیشه شمع روشن کردم
و تضرع برای یه اتفاق کوچیک. نمی گم چی بود. فقط می دونم همون روز برعکسش اتفاق
افتاد و همون روز آخرین روزی بود که من نماز خوندم. و آخرین سالی که روزه گرفتم.
یاد یه چیزی افتادم. یه خواستگاره اومده بود دو سال پیش، بعد در مورد اعتقادات دینی
و اینا که صحبت می کردیم، اون گفت تصادف کرده و کمردرد داره و اینا واسه همین نماز
نمی خونه ولی اعتقاد داره به خوندن.
گفتم منم نمی خونم، اعتقادشم ندارم. گفت ولی من دلم می خواد خانمم نماز بخونه.
گفتم من نمی خونم. باز گفت مگه چی می شه اگه بخونی؟ با چادر سفید می شینی
پای سجاده، قشنگه. گفتم خیلی دلت می خواد خودت بخون!
تو کمرت اذیتت می کنه اگه بخونی، من اعتقاداتم. پس تمومش کن. دیگه چیزی نگفت 
چقد چیز یادم اومد با یه صدای تلویزیون 
یه چیزی یادم اومد!
من اسم وبلاگ رو تغییر دادم چون فقط برای خودم مهم بود. چون فقط خودم اینجا بودم.
ولی قالبش هنوز همونه که بود. قالبش خونه مونه. اسمشم خونه مونه.
راستش حتی به عوض کردنش فکر هم نکرده بودم.
انگار چیزیه که همیشه بوده و باید همینطور بمونه تا خودش باشه.
این قالب یه حس متفاوتی داره. اون منظره ی خونه، یه گرمای آشنا داره. گرمای خونه مون.
اینجا هنوز خونه مونه.
این روزای مرخصی هم خیلی خسته کننده شده. کلا معلوم نیست فازم چیه 
یکی دو ساعت پیش که کرم روشن کننده مو برداشتم بزنم، یادم افتاد قبلا اصلا از این کارا
نمی کردم. نه آرایشی، نه کرمی، هیچی. حتی دیر به دیر می رفتم آرایشگاه 
حتی سر کار هم که رفتم، اوایل آرایشم فقط یه رژلب کمرنگ بود.
حجابم هم کامل، یه ذره از موهامم معلوم نبود.
ولی الان یه آرایش مختصر می کنم. مقنعه مم کشیدم عقب. چی بود فقط قرص صورتم
معلوم بود 
ادامه مطلب
امروز فهمیدم مهسا نامزد کرده. اصفهان که بودم، مهسا هم اتاقیم بود.
یه دختر اهل تهران که همون ابتدای اومدنش به دانشگاه اصفهان، با یه پسر اصفهانی
به اسم حامد دوست می شه. بعد از یه سال حدودا پسره می ره خواستگاریش.
خانواده ها خیلی موافق نبودن. حامد سرد می شه. به مهسا خیانت می کنه.
مهسا متوجه می شه و بعد از پایان ترم که بر می گرده تهران، اتفاقی با یه پسر دیگه
آشنا می شه به اسم مهدی. رابطه شون شکل می گیره.
یه مدت که می گذره، حدود یه سال فک کنم، حامد می فهمه که رابطه ی فعلیش چیزی نبود
که فکرشو می کرد. دوباره بر می گرده سمت مهسا. ولی مهسا دیگه به اون نیاز نداشت.
دیگه مهدی رو داشت. حالا، بعد از حدود سه سال از با هم بودنشون، مهسا و مهدی نامزد
شدن و دارن تدارک با هم بودن همیشگی شون رو می بینن و اون پسره حامد همچنان
تنهاست. مادرشم فوت کرده و هنوز سراغ مهسا رو می گیره.
برای مهسا خوشحال شدم. وصال معشوق حتما فوق العاده س.
ولی دلم برای خودم گرفت. خیلی. به روی خودم نمیارم ولی تنها بودنم یه حقیقته.
دلم می خواد حرفای قشنگ بشنوم. عشق بدم و عشق بگیرم.
دلم می خواد یه صدای مردونه توی گوشم از دوست داشتن و موندن بگه.
مردی که منم دوستش دارم.
دلم آغوش و بوسه می خواد. و یه خاطر آسوده از همیشگی بودنش.
سر شب بود. واسه خودم رفتم تو حیاط. هوا بد نبود. یه نسیم خنکی می وزید.
صدای بازی بچه ها از کوچه می اومد. یاد خودمون افتادم. یاد قدیما که توی کوچه
بازی می کردیم. اون زمانا دختر پسر معنی نداشت. مثل امروز نبود که. همه یه جور بودیم.
دلم تنگ شد واسه بازیامون. واسه دوستای قدیمیم که اکثرا الان متاهلن و یکی دوتا بچه دارن.
با فاطمه و طاهره هنوز دوستم. طاهره یه دختر داره و فاطمه بچه ی دومشو بارداره.
لیلا وکیل شده. شوهرش قاضیه و یه پسر دارن. وضعشونم توپ!
مرجان همون دبیرستانی ازدواج کرد. دخترش 14 ساله و پسرش ده سالشه.
از مینا بی خبرم. راضیه یه بار عقد کرد و طلاق گرفت. قبلشم عاشق همین پسره بود که الان
از من می خواد باهم باشیم. همون که باید باهاش قرارداد کاری ببندم.
سعیده هنوز تو کوچه مونه. مجرده و توی دادگستری مشغوله.
اکرم بیکاره، ازدواج کرده و یه دختر داره. اعظم یه بار طلاق گرفت و دوباره ازدواج کرد.
از پسرا خیلی خبر ندارم. علی راننده تاکسی شده. گاهی می بینمش.
آرش خالی بند
ازدواج کرده. محمد معتاد شده. مهدی زنشو طلاق داد، محسن بچه داره،
داوود کچل شده و فروشگاه لوازم خونگی داره. وحید هم نمی دونم چیکار می کنه.
یه کم پیش هم که تلگرامم رو چک می کردم، تو یه کانال یه مطلب در مورد برنامه ی
زیر گنبد کبود دیدم که اون زمان پخش می شد. عاشقش بودم 
هنوزم عاشقشم. چون کودک درونم وحشتناک هنوز فعال و سرحال و بازیگوشه 
اینم آهنگ تیتراژ آغازینش: 
http://s3.picofile.com/file/7380653331/Aghaye_hekayati_ziregonbadekabood1Better_www_tvsong_ir.mp3.html
مدتیه خیلی بد می خوابم. زود که خوابم ببره ساعت 4 صبحه.
واقعا کلافه کننده س. جغد شب شدم واسه خودم.
نمی دونم چیکار کنم نصفه شبی. گاهی فیلم می بینم. گاهی مطلب می خونم.
گاهی هم بازی می کنم. بالاخره بازی جزء جدا نشدنی زندگی منه 
هنوز عاشق جنگ های صلیبیم. پارسال بود فک کنم یا قبل ترش، دو ورژن بعد از اون
جنگ های صلیبی که قدیما بازی می کردم رو پیدا کردم 
تو یه ورژن، جدا از شخصیت های قبلی، هفت، هشت شخصیت جدید هم اضافه شده.
توی اون یکی هم که ورژن اکستریم هست خودشون سرباز سازی دارن مث مور و ملخ
سرباز می ریزه بیرون دهنتو سرویس می کنه. ولی خیلی خوبه 