امروز فهمیدم مهسا نامزد کرده. اصفهان که بودم، مهسا هم اتاقیم بود.
یه دختر اهل تهران که همون ابتدای اومدنش به دانشگاه اصفهان، با یه پسر اصفهانی
به اسم حامد دوست می شه. بعد از یه سال حدودا پسره می ره خواستگاریش.
خانواده ها خیلی موافق نبودن. حامد سرد می شه. به مهسا خیانت می کنه.
مهسا متوجه می شه و بعد از پایان ترم که بر می گرده تهران، اتفاقی با یه پسر دیگه
آشنا می شه به اسم مهدی. رابطه شون شکل می گیره.
یه مدت که می گذره، حدود یه سال فک کنم، حامد می فهمه که رابطه ی فعلیش چیزی نبود
که فکرشو می کرد. دوباره بر می گرده سمت مهسا. ولی مهسا دیگه به اون نیاز نداشت.
دیگه مهدی رو داشت. حالا، بعد از حدود سه سال از با هم بودنشون، مهسا و مهدی نامزد
شدن و دارن تدارک با هم بودن همیشگی شون رو می بینن و اون پسره حامد همچنان
تنهاست. مادرشم فوت کرده و هنوز سراغ مهسا رو می گیره.
برای مهسا خوشحال شدم. وصال معشوق حتما فوق العاده س.
ولی دلم برای خودم گرفت. خیلی. به روی خودم نمیارم ولی تنها بودنم یه حقیقته.
دلم می خواد حرفای قشنگ بشنوم. عشق بدم و عشق بگیرم.
دلم می خواد یه صدای مردونه توی گوشم از دوست داشتن و موندن بگه.
مردی که منم دوستش دارم.
دلم آغوش و بوسه می خواد. و یه خاطر آسوده از همیشگی بودنش.