سر شب بود. واسه خودم رفتم تو حیاط. هوا بد نبود. یه نسیم خنکی می وزید.

صدای بازی بچه ها از کوچه می اومد. یاد خودمون افتادم. یاد قدیما که توی کوچه

بازی می کردیم. اون زمانا دختر پسر معنی نداشت. مثل امروز نبود که. همه یه جور بودیم.

دلم تنگ شد واسه بازیامون. واسه دوستای قدیمیم که اکثرا الان متاهلن و یکی دوتا بچه دارن.

با فاطمه و طاهره هنوز دوستم. طاهره یه دختر داره و فاطمه بچه ی دومشو بارداره.

لیلا وکیل شده. شوهرش قاضیه و یه پسر دارن. وضعشونم توپ!

مرجان همون دبیرستانی ازدواج کرد. دخترش 14 ساله و پسرش ده سالشه.

از مینا بی خبرم. راضیه یه بار عقد کرد و طلاق گرفت. قبلشم عاشق همین پسره بود که الان

از من می خواد باهم باشیم. همون که باید باهاش قرارداد کاری ببندم.

سعیده هنوز تو کوچه مونه. مجرده و توی دادگستری مشغوله.

اکرم بیکاره، ازدواج کرده و یه دختر داره. اعظم یه بار طلاق گرفت و دوباره ازدواج کرد.

از پسرا خیلی خبر ندارم. علی راننده تاکسی شده. گاهی می بینمش.

آرش خالی بند  ازدواج کرده. محمد معتاد شده. مهدی زنشو طلاق داد، محسن بچه داره،

داوود کچل شده و فروشگاه لوازم خونگی داره. وحید هم نمی دونم چیکار می کنه.

یه کم پیش هم که تلگرامم رو چک می کردم، تو یه کانال یه مطلب در مورد برنامه ی

زیر گنبد کبود دیدم که اون زمان پخش می شد. عاشقش بودم

هنوزم عاشقشم. چون کودک درونم وحشتناک هنوز فعال و سرحال و بازیگوشه

 اینم آهنگ تیتراژ آغازینش:

 

http://s3.picofile.com/file/7380653331/Aghaye_hekayati_ziregonbadekabood1Better_www_tvsong_ir.mp3.html



تاريخ : یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ | 3:27 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.