بعد از اون ده روز بیکاری، دو هفته ی شلوغ داشتم. هفته ی آینده شلوغ تر هم می شه.
یکشنبه یه جلسه اهواز داریم که حتما باید شرکت کنم. کلاس پتینه هم از هفته ی دیگه
شروع می شه. روزای زوج کلاس پتینه باید برم.
ظهر شوهر همسایه رو به رویی مون فوت کرد. جیغ و داد و فریاد. خیلی ناراحت شدم.
امشب هم عروسی دو تا از همکارامه.
یکی از همونا که توی محل کار با هم آشنا شدن و به هم دل بستن.
هیچ کس هم اهمیت نداد که دختره متولد 65 هست و پسره 70.
اصلا هم معلوم نیست دختره بزرگتره.
یه سال عقد بودن و امشب عروسی شونه. خوشحالم براشون. خوشبخت باشن.
آدمایی که ذهنشون بازه و به حرف دیگران اهمیت نمی دن، حتما خوشبخت می شن.
تاريخ : جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ | 1:5 | نویسنده : منِ گذشته |