یه آکواریومی نزدیکمون هست، حدود یک سال و نیمه مرتب پیشش رفت و آمد دارم.
چه برای خرید، چه راهنمایی گرفتن. یه پسره س.
یکشنبه که باز به خاطر یکی از ماهیام رفته بودم ازش راهنمایی بگیرم، دیدم خیلی معذبه.
وقتی خواستم برگردم، دیدم گفت خانم ... می شه در مورد یه مساله ای باهاتون
صحبت کنم؟ یه کم فهمیدم چی می خواد بگه.
هر کاری کرد نتونست صحبت کنه. خودشو کشت تا گفت خیلی وقته ذهنمو به خودتون
مشغول کردین.
نگاش کردم. نمی تونست نگام کنه. توی چهره ش معصومیت موج می زد.
آخرشم نتونست حرفشو کامل کنه. گفت اجازه هست باهاتون تماس بگیرم حرف بزنم؟
رو در رو نمی تونم. خیلی استرس دارم.
خنده م گرفت. گفتم باشه مشکلی نیست.
شماره کاری مو چند ماه پیش بهش داده بودم. قرار بود برام یه فایتر ماده پیدا کنه.
خلاصه شب تماس گرفت. بازم نتونست خوب حرف بزنه.
گفت توی این مدتی که به اونجا رفت و آمد داشتم، براش متفاوت بودم با بقیه.
گفت می خواد اگه صلاح بدونم یه کم بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا بعدش خانواده شو
در جریان بذاره.
من یه چیزی رو می دونستم که اون نمی دونست. از چهره ش فهمیدم از من کوچیک تره.
ولی چون من بین هفت تا ده سال کوچیک تر از سنم نشون می دم، اون نتونست اینو بفهمه.
هیشکی نمی فهمه. همه فکر می کنن دهه هفتادیم.
بهش گفتم فکر می کنم از من کوچیک تره. گفت نه متولد فلان سالم.
گفتم پنج سال از من کوچیک تری. باورش نمی شد. فکر کرد می خوام دست به سرش کنم.
آخرشم گفت براش مهم نیست. ولی من گفتم باید فکر کنم.
راستش سن مهم نیست. اطراف من، زن و شوهرای زیادی هستن که خانم بین یک سال
تا یازده سال از آقا بزرگتره و یه زندگی طولانی و موفق داشتن.
زن داییم، دختر داییام، خاله م، سه تا از دوستام، دو از همکارام
همه از شوهراشون بزرگترن.
ولی زندگی شون خوبه. قشنگه و عاشقانه س. واقعا سن مهم نیست.
پسره یه روزم نتونست صبر کنه تا من فکر کنم. دیشب پیام داد.
در حدی صحبت کردیم که اون فهمید اسم من مژگانه و من فهمیدم اسم اون کامبیزه.
البته اسمم همیشه روی کارتم موقع خرید نوشته شده بود ولی هیچ وقت ندیده بودش.
گفت خیلی ازم خوشش اومده. حس بدی بهم دست داد.
من احساسی بهش ندارم.