مهمونا که رفتن، هم خودم هم شکیب حسابی سرما خوردیم.

دیروز رفتیم دکتر قرص و شربت و آمپول داد.

حالا خواهر شوهرم زنگ زده جای اینکه حال و احوالمونو بپرسه،

می گه نه سمت مامان برین نه سمت ما بیاین.

اگه مامان مریض شد من حوصله شو ندارم پیشش نمی رم.

بشینین تو خونه که یه زنجیره از بیماری رو استارت می زنین ​​​​​​

حالا موضوع اینه من خودم خیلی حساسم و رعایت می کنم.

بیرون می ریم ماسک می زنیم. هم خودم، هم شکیب.

تازه ضروری نباشه اصلا بیرون نمی ریم.

ولی خودشون یک ماه پیش سرما خورده بودن، بدون ماسک همه جا

می رفتن. حتی پیش مامانش هم بدون ماسک می رفت.

یه روز هم به من زنگ زد گفت خسته شدیم حوصله مون سر رفت

مگه تا کی می تونیم خودمونو محدود کنیم واسه این سرماخوردگی.

پاشین بیاین با هم بریم بیرون ولی اگه مریض شدین با خودتونه ​​​​​​

گفتم قربانت نمیایم ​​​​​​

یه بوم و دو هوا اینان.



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ | 12:10 | نویسنده : مژگان |

مهمون داشتن انگار نمی خواد تموم شه.

چهارشنبه خواهرم اینا اومدن اینجا.

هنوز نرسیده بودن که رویا دختر خاله م پیام داد اومدیم اصفهان

و دوست داریم ببینیمت.

خلاصه روز پنجشنبه برای ناهار دعوتشون کردم.

دوتا دختر خاله هام با شوهر و بچه هاشون و خواهرم اینا کلا

یازده نفر شدن.

شب هم رفتیم گردش و شهر بازی.

دختر خاله هام از دوشنبه اصفهان بودن. ولی دعوت داشتن

خونه ی دوست چندین و چند ساله ی باباشون.

گفتن جمعه می خوان برگردن ولی شوهرم نذاشت برن.

گفت بمونین فردا بریم ابیانه ناهار هم مهمون ما.​ ​​​​​​موندن.

توی این حین و بین فهمیدم مسعود پسر خاله م هم همراشونه.

صبح که دختر خاله هام اومدن خونه ی ما که با هم بریم سمت ابیانه،

گفتن مسعود اینا جلوتر رفتن.

داشتم فکر می کردم خب یعنی چی سه تا ماشین داریم راه میفتیم

حالا مسعود جدا راه افتاده با پسرش جلوتر رفتن که چی بشه.

خلاصه رسیدیم اونجا کنار آب بساط ناهار گذاشتیم که دیدم

پسر خاله م اومد ولی تنها نیست.

پسرش و یه خانم و سوگل نوه ی دوست شوهر خاله م هم هستن باهاش.

از فریبا دختر خاله م پرسیدم این خانم کیه؟ گفت مامان سوگل.

انتظار داشتم بگه زن مسعوده چون چسبیده بود به مسعود.

ناهار رو که خوردیم جمع کردیم بریم ابیانه دیدم فریبا اومد کنارم

گفت متوجه شدی؟

خودمو زدم به اون راه گفتم چیو؟

گفت مسعود و مامان سوگل.

گفتم شوخی می کنی؟

گفت نه یه سال و نیمه ازدواج کردن ما هم چند ماهه فهمیدیم.

گفت الانم خونه ی مسعودیم نه دوست بابا.

شوکه شدم. مسعود هنوز متاهله. زن و بچه ش خبر ندارن.

چطور تونسته این کارو بکنه.

حالت تهوع بهم دست داد. به فریبا گفتم زمان نیاز دارم برا هضم کردنش.

ولی هنوز هضمم نشده. یعنی اصلا به زنش فکر نکرد؟

به بچه هاش؟

دختر خاله م سعی داشت کارشو تا حدودی توجیه کنه.

ولی از نظر من این کار هیچ جوره توجیه پذیر نیست.

از مسعود بدم اومد. از زن جدیدش بیشتر.



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳ | 17:40 | نویسنده : مژگان |

نمی دونم چرا یهو ملت تصمیم می گیرن با هم برن مسافرت.

هم خانواده ی شوهرم، هم خانواده ی خودم، با هم هوس سفر

به سرشون زده و این مدت همه ش مهمون داشتیم.

چطور بی هماهنگی با هم هماهنگ می شن؟

***

بالاخره بعد از سال ها موهامو کوتاه کردم.

خیلی خوب شده اصلا هم پشیمون نیستم.

آدم انگار سنش نصف می شه با موی کوتاه.

***

از همون موقع که شروع کردم به جمع کردن وسایل واسه اسباب کشی

تا همین حالا که حدود سه ماه می گذره، این درد پاشنه ی پا

امونمو بریده.

فک کنم خار پاشنه باشه یهو خودشو نشون داده.

ولی چرا تا حالا سهل انگاری کردم دکتر نرفتم نمی دونم!

***

باز از اون پیج خارجی کفش سفارش دادم.

طاقتم سر میاد تا کفشام برسه.

علاقه ای رو که به کفش خریدن دارم، به هیچ چیز دیگه ای ندارم.

***

یه پیج گالری جواهرات هست توی شهر خودمون.

چند روز پیش یه نیم ست طلای فوق العاده توی پیج گذاشته بودن.

اصلا بد به دلم نشست ولی واقعا گرون بود.

بعد از چند روز، دیروز تصمیم گرفتم بخرمش.

به مامانم آدرس طلا فروشیه رو دادم گفتم بره بخره.

کلی هم هیجان داشتم براش.

ولی طلا فروشه گفته بود همین که گذاشتیمش توی پیج،

مادر خانمم اومد خریدش.

حالم گرفته شد حسابی.

***

همسایه طبقه بالایی یه آهنگ ملایم گذاشته چقدم زشته صداشم

بلند کرده هر چی می خوام بنویسم تمرکز ندارم.

هی باید بنویسم و پاک کنم.

نمی دونم چرا مردم یاد نمی گیرن موزیکشونو خودشون

گوش بدن با همسایه ها به اشتراک نذارن.



تاريخ : سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳ | 18:42 | نویسنده : مژگان |

بعضیا چقدر مکر و حیله تو آستینشون دارن.

صبح طرفای ده و نیم اینا بود که بالاخره با کلی شب بیداری و راه رفتن

و از پله بالا پایین شدن سنگه افتاد و درد کلیه م برطرف شد.

یازده ماهه ما از خونه ی مادر شوهر بیرون اومدیم و مستقل شدیم.

عین این یازده ماه رو به جز وقتایی که مهمون می اومد،

شکیب شبا پیش مادرش خوابید که یه وقت شب نصف شب

حالش بد نشه کسی کنارش نباشه.

اینا به کنار.

مسافرت می رفتیم دو سال تمام، خرج سفرمون جدا بود خرج

پرستار شب مادر شوهرمم جدا باید حساب می کردیم می دادیم.

چون شوهرم نبود که پیش مادرش بخوابه.

تازه توی سفر هم پرستار هی راه به راه زنگ می زد که مادر

عطسه کرد مادر فشارش بالاس مادر قندش پایینه مادر فلان طوره.

یعنی چیزای سطحی که خودش به راحتی می تونست حلشون کنه

رو هی زنگ می زد به ما می گفت که کیلومترها دورتر بودیم

سفر زهرمون می شد قشنگ.

اینم به کنار.

خواهر شوهرم تمام این مدت قهر بود با مادرش و هر بار می گفتیم

مامان مثلا حالش بده یا آلزایمرش داره شدت می گیره پوزخند

می زد می گفت انگار این چیزا رو من تاثیر داره.

می گفت اون فیلم بازی می کنه بقیه هم هی به من می گن که

دلم بلرزه برم باهاش آشتی کنم ولی من سر خاکشم نمی رم!

اینم باز به کنار.

حالا دو سه ماهه همین خواهر شوهر با مادرش آشتی کرده.

می بینه ما زن و شوهر جوونیم و نزدیک یه ساله شبا توی دو خونه ی

جدا می خوابیم، نمی گه برادر مثلا یه هفته تو پیش مامان بخواب،

یه هفته من یا پسر یا دخترم می مونیم پیشش. اصلا به روش نیاورد.

حالا امشب ما خونه ی خودمون بودیم، اون پیش مامانش بود.

از ساعت نه و نیم شب یه بند زنگ زد که مامان قندش بالاس.

بیا برو براش قرص قند بگیر. ما داشتیم شام می خوردیم.

از شکیب پرسیدم مگه علی (پسر خواهر شوهرم) کجاس؟

گفت همونجا خونه ی مامان.

گفتم چرا پس به علی نگفت برو قرص بگیر که تو رو این همه

راه می خواد بکشونه؟ گفت چه می دونم.

خلاصه شکیب زنگ زد به علی، رفت قرص گرفت براش.

نیم ساعت بعدش دوباره خواهره زنگ زد مگه نمیای پیش مامان؟

شکیب گفت چرا میام پیشش. هر شب اونجام.

یه ساعت بعدش باز زنگ زد که چرا پس نیومدی!

شکیب کفری شد پا شد رفت ولی مطمئنم دعوا پشتش بود.

بعد از دو سال واسه مون کاسه ی داغ تر از آش شده.

انگار ما خودمون زندگی نداریم. نیاز نداریم مثل زن و شوهر

خونه ی خودمون باشیم و واسه زندگی خودمون وقت بذاریم.

ظهر که برا ناهار خونه ی مادر شوهرم بودیم، یه جوری خواهره

اشک تمساح می ریخت که نمردم و مامانمو دیدم که یه بار دیگه

آشپزی کرده. یه بار دیگه دستپختشو می خورم.

منم همینطوری نگاش می کردم و متعجب بودم از اینکه

بعضیا چقدر مکر و حیله تو آستینشون دارن.



تاريخ : شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳ | 1:46 | نویسنده : مژگان |

نمی دونم چرا این هفته روزا رو قاطی کردم.

قشنگ یه روز رو گم کردم ​​​​​​

دیروز همه ش فک می کردم چهارشنبه س نگو پنجشنبه بود!

شب رفتیم خونه ی مادرشوهر. خواهر شوهر و بچه هاشم بودن.

شکیب ماکارونی های خواهرشو خیلی دوست داره.

واقعا عالی درست می کنه ماکارونی رو.

بهش گفت فردا همگی بیایم خونه ی مامان ماکارونی درست کن

برامون هوس ماکارونیاتو کردم.

خواهره گفت من بچه هام تا یازده صبح خوابن خودمم پام درد می کنه

نمی تونم سر پا وایسم آشپزی کنم!

حالا انگار نمی خواست واسه خودشون ناهار آماده کنه.

پسرش به مادر شوهرم گفت ماکارونی های تو خوشمزه ترن

من خیلی وقته هوس ماکارونی های تو رو کردم.

مادر شوهرم کلا دیگه نمی تونه راه بره. واسه دستشویی رفتن

هم یا پرستار می برتش یا شوهرم.

حالا این طفلک هم گفت باشه من ماکارونی درست می کنم

واسه ناهار همه تون بیاین.

مساله اینجاست که خودش به تنهایی نمی تونه باید یکی کنارش

باشه از پشت سر هواشو داشته باشه یهو نخوره زمین از رو صندلی.

خواهر شوهرمم گفت باشه ما فردا میایم.

بعد رو کرد به من گفت فردا صبح زود بیدار شین برین

خریداتونو بکنین بعد بیاین غذا رو آماده کنین ​​​​​​

یعنی در شگفتم از پر رویی این آدم.

اصلا یکی نیست بگه به من چه. سر پیازم، ته پیازم، خونه ی منه،

من گفتم آشپزی می کنم، چرا برمی گرده همچین حرفی می زنه؟

لابد بعدشم می خوان مثل همیشه رفتار کنن.

ما سفره بکشیم بیان بشینن بخورن بعد بشینن کنار تا جمع کنیم

و ظرفا رو بشوریم.

من که عمرا زیر بار نمی رم. شاید اصلا نرفتم فردا رو.

خونه که اومدیم دیدم کلیه م انگار تیر می کشه.

چیزی طول نکشید که دیدم بله درد شروع شد.

لعنت به درد کلیه. به هر چی درده اصلا. نصیب هیشکی نشه.

حالا ببینم چطور می شه. فعلا که نمی تونم بخوابم حتی.

دراز می کشم درد بدتر می شه.

وسط تابستون بخاری زدم نشستم کنارش ​​​​​​

خوابم میاد



تاريخ : جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳ | 3:33 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.