نمی دونم چرا یهو ملت تصمیم می گیرن با هم برن مسافرت.
هم خانواده ی شوهرم، هم خانواده ی خودم، با هم هوس سفر
به سرشون زده و این مدت همه ش مهمون داشتیم.
چطور بی هماهنگی با هم هماهنگ می شن؟
***
بالاخره بعد از سال ها موهامو کوتاه کردم.
خیلی خوب شده اصلا هم پشیمون نیستم.
آدم انگار سنش نصف می شه با موی کوتاه.
***
از همون موقع که شروع کردم به جمع کردن وسایل واسه اسباب کشی
تا همین حالا که حدود سه ماه می گذره، این درد پاشنه ی پا
امونمو بریده.
فک کنم خار پاشنه باشه یهو خودشو نشون داده.
ولی چرا تا حالا سهل انگاری کردم دکتر نرفتم نمی دونم!
***
باز از اون پیج خارجی کفش سفارش دادم.
طاقتم سر میاد تا کفشام برسه.
علاقه ای رو که به کفش خریدن دارم، به هیچ چیز دیگه ای ندارم.
***
یه پیج گالری جواهرات هست توی شهر خودمون.
چند روز پیش یه نیم ست طلای فوق العاده توی پیج گذاشته بودن.
اصلا بد به دلم نشست ولی واقعا گرون بود.
بعد از چند روز، دیروز تصمیم گرفتم بخرمش.
به مامانم آدرس طلا فروشیه رو دادم گفتم بره بخره.
کلی هم هیجان داشتم براش.
ولی طلا فروشه گفته بود همین که گذاشتیمش توی پیج،
مادر خانمم اومد خریدش.
حالم گرفته شد حسابی.
***
همسایه طبقه بالایی یه آهنگ ملایم گذاشته چقدم زشته صداشم
بلند کرده هر چی می خوام بنویسم تمرکز ندارم.
هی باید بنویسم و پاک کنم.
نمی دونم چرا مردم یاد نمی گیرن موزیکشونو خودشون
گوش بدن با همسایه ها به اشتراک نذارن.