نمی دونم چرا این هفته روزا رو قاطی کردم.
قشنگ یه روز رو گم کردم
دیروز همه ش فک می کردم چهارشنبه س نگو پنجشنبه بود!
شب رفتیم خونه ی مادرشوهر. خواهر شوهر و بچه هاشم بودن.
شکیب ماکارونی های خواهرشو خیلی دوست داره.
واقعا عالی درست می کنه ماکارونی رو.
بهش گفت فردا همگی بیایم خونه ی مامان ماکارونی درست کن
برامون هوس ماکارونیاتو کردم.
خواهره گفت من بچه هام تا یازده صبح خوابن خودمم پام درد می کنه
نمی تونم سر پا وایسم آشپزی کنم!
حالا انگار نمی خواست واسه خودشون ناهار آماده کنه.
پسرش به مادر شوهرم گفت ماکارونی های تو خوشمزه ترن
من خیلی وقته هوس ماکارونی های تو رو کردم.
مادر شوهرم کلا دیگه نمی تونه راه بره. واسه دستشویی رفتن
هم یا پرستار می برتش یا شوهرم.
حالا این طفلک هم گفت باشه من ماکارونی درست می کنم
واسه ناهار همه تون بیاین.
مساله اینجاست که خودش به تنهایی نمی تونه باید یکی کنارش
باشه از پشت سر هواشو داشته باشه یهو نخوره زمین از رو صندلی.
خواهر شوهرمم گفت باشه ما فردا میایم.
بعد رو کرد به من گفت فردا صبح زود بیدار شین برین
خریداتونو بکنین بعد بیاین غذا رو آماده کنین
یعنی در شگفتم از پر رویی این آدم.
اصلا یکی نیست بگه به من چه. سر پیازم، ته پیازم، خونه ی منه،
من گفتم آشپزی می کنم، چرا برمی گرده همچین حرفی می زنه؟
لابد بعدشم می خوان مثل همیشه رفتار کنن.
ما سفره بکشیم بیان بشینن بخورن بعد بشینن کنار تا جمع کنیم
و ظرفا رو بشوریم.
من که عمرا زیر بار نمی رم. شاید اصلا نرفتم فردا رو.
خونه که اومدیم دیدم کلیه م انگار تیر می کشه.
چیزی طول نکشید که دیدم بله درد شروع شد.
لعنت به درد کلیه. به هر چی درده اصلا. نصیب هیشکی نشه.
حالا ببینم چطور می شه. فعلا که نمی تونم بخوابم حتی.
دراز می کشم درد بدتر می شه.
وسط تابستون بخاری زدم نشستم کنارش
خوابم میاد ![]()