بعضیا چقدر مکر و حیله تو آستینشون دارن.

صبح طرفای ده و نیم اینا بود که بالاخره با کلی شب بیداری و راه رفتن

و از پله بالا پایین شدن سنگه افتاد و درد کلیه م برطرف شد.

یازده ماهه ما از خونه ی مادر شوهر بیرون اومدیم و مستقل شدیم.

عین این یازده ماه رو به جز وقتایی که مهمون می اومد،

شکیب شبا پیش مادرش خوابید که یه وقت شب نصف شب

حالش بد نشه کسی کنارش نباشه.

اینا به کنار.

مسافرت می رفتیم دو سال تمام، خرج سفرمون جدا بود خرج

پرستار شب مادر شوهرمم جدا باید حساب می کردیم می دادیم.

چون شوهرم نبود که پیش مادرش بخوابه.

تازه توی سفر هم پرستار هی راه به راه زنگ می زد که مادر

عطسه کرد مادر فشارش بالاس مادر قندش پایینه مادر فلان طوره.

یعنی چیزای سطحی که خودش به راحتی می تونست حلشون کنه

رو هی زنگ می زد به ما می گفت که کیلومترها دورتر بودیم

سفر زهرمون می شد قشنگ.

اینم به کنار.

خواهر شوهرم تمام این مدت قهر بود با مادرش و هر بار می گفتیم

مامان مثلا حالش بده یا آلزایمرش داره شدت می گیره پوزخند

می زد می گفت انگار این چیزا رو من تاثیر داره.

می گفت اون فیلم بازی می کنه بقیه هم هی به من می گن که

دلم بلرزه برم باهاش آشتی کنم ولی من سر خاکشم نمی رم!

اینم باز به کنار.

حالا دو سه ماهه همین خواهر شوهر با مادرش آشتی کرده.

می بینه ما زن و شوهر جوونیم و نزدیک یه ساله شبا توی دو خونه ی

جدا می خوابیم، نمی گه برادر مثلا یه هفته تو پیش مامان بخواب،

یه هفته من یا پسر یا دخترم می مونیم پیشش. اصلا به روش نیاورد.

حالا امشب ما خونه ی خودمون بودیم، اون پیش مامانش بود.

از ساعت نه و نیم شب یه بند زنگ زد که مامان قندش بالاس.

بیا برو براش قرص قند بگیر. ما داشتیم شام می خوردیم.

از شکیب پرسیدم مگه علی (پسر خواهر شوهرم) کجاس؟

گفت همونجا خونه ی مامان.

گفتم چرا پس به علی نگفت برو قرص بگیر که تو رو این همه

راه می خواد بکشونه؟ گفت چه می دونم.

خلاصه شکیب زنگ زد به علی، رفت قرص گرفت براش.

نیم ساعت بعدش دوباره خواهره زنگ زد مگه نمیای پیش مامان؟

شکیب گفت چرا میام پیشش. هر شب اونجام.

یه ساعت بعدش باز زنگ زد که چرا پس نیومدی!

شکیب کفری شد پا شد رفت ولی مطمئنم دعوا پشتش بود.

بعد از دو سال واسه مون کاسه ی داغ تر از آش شده.

انگار ما خودمون زندگی نداریم. نیاز نداریم مثل زن و شوهر

خونه ی خودمون باشیم و واسه زندگی خودمون وقت بذاریم.

ظهر که برا ناهار خونه ی مادر شوهرم بودیم، یه جوری خواهره

اشک تمساح می ریخت که نمردم و مامانمو دیدم که یه بار دیگه

آشپزی کرده. یه بار دیگه دستپختشو می خورم.

منم همینطوری نگاش می کردم و متعجب بودم از اینکه

بعضیا چقدر مکر و حیله تو آستینشون دارن.



تاريخ : شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳ | 1:46 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.