مجردیام نه که کار خاصی نمی کردم، ناخنام همیشه بلند بود. 

لاک که می زدم تا خیلی می موند و خراب نمی شد.

بعد از ازدواج که دیگه مسئولیت کارای خونه رو به عهده گرفتم، 

دیگه از اون ناخنای بلند و بی نقص خبری نبود. مرتب می شکستن. 

کاشت ناخن رو هم دوست نداشتم. نمی تونستم یه لایه ی ضخیم

رو روی ناخنام تحمل کنم. آزادی عملم رو می گرفت. 

از چند ماه پیش که فهمیدم یه چیزی به اسم ژلیش و کاور

ناخن طبیعی هم هست، تصمیم گرفتم برم همینو انجام بدم. 

ولی باز هی امروز و فردا کردم و نرفتم تا دیروز. 

پریروز بالاخره نوبت گرفتم و دیروز رفتم سالن واسه ژلیش ناخن. 

بماند که پدر دختره رو سر انتخاب رنگ درآوردم ​​​​​​

آقا اون می خواست خودش انتخاب کنه من می گفتم نه اینا

رو دوست ندارم و می خواستم خودم انتخاب کنم. 

در نهایت هم از رنگایی که انتخاب کردم خوشش نیومد ولی 

پیاده ش کرد روی ناخنام. ترکیب ژلیش و فرنچ زدم. 

آخر سر دختره خودش اعتراف کرد فکر نمی کرد ترکیب این

دو رنگ این همه قشنگ در بیاد. گفت همیشه انتخاب رنگ رو

مشتریاش به عهده ی خودش می ذاشتن و من اولین نفری بودم

که با انتخابش مخالفت کردم.

ولی از دیروز خیلی ذوق زده م ناخنام خیلی خوشگل شده 



تاريخ : پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ | 14:26 | نویسنده : مژگان |

حدود سه هفته س که اومدم خوزستان. قبلا وقتی می اومدیم، 

موقع برگشتن، می دونستم که می ریم خونه ی خودمون.

حالا که می دونم وقتی برم اصفهان باید برم خونه ی مادر شوهرم،

اصلا ذوق برگشتن ندارم و ترجیح می دم بیشتر بمونم.

تازه نبودن نبات هم هست. چیزی که هنوز باهاش کنار نیومدم. 

دلم می خواد شکیب بیاد یه مدت دوتایی اینجا باشیم. 

اینجوری بیشتر خوش می گذره. 



تاريخ : چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ | 13:8 | نویسنده : مژگان |

فردای روزی که اسباب کشی کردیم، پسر دایی مادر شوهرم با

خانواده ش از شهرستان اومدن دو سه روز بمونن.

ولی موعد رفتنشون که شد، هی امروز و فردا کردن تا شد یه هفته!

دلم می خواست سر به کوه و بیابون بذارم. 

حالا بهشون گفته بودیم اسباب کشی داریما. ولی اصلا انگار نه انگار. 

خستگی اسباب کشی یه طرف، خستگی روحی اومدن اینا که دیگه

هزار بار بدتر بود.

اگه خانواده ی متمدنی هم بودن باز طوری نبود.

پولدار بودن ولی امان از بی فرهنگی که درمون نداره. 

یعنی یاد اون چند روزی میفتم که مهمونمون بودن حالم می خواد

به هم بخوره. تازه هنوز نرفته داشتن برنامه ی دفعه ی بعد که

خواستن بیان رو می چیدن

به شکیب گفتم یه بار دیگه اینا اومدن من صاف می شینم تو

ماشین میام خوزستان. 

خوبیِ قضیه این بود که خودِ شکیب و مادرشم از زن پسر داییه

و دخترش متنفر بودن ​​​​​​

یعنی وقتی حالم از رفتار و گفتار این زنه به هم می خورد، 

خودِ مادر شوهرم زودتر اظهار انزجار می کرد. البته در غیابشون 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۰ | 3:36 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.