فردای روزی که اسباب کشی کردیم، پسر دایی مادر شوهرم با

خانواده ش از شهرستان اومدن دو سه روز بمونن.

ولی موعد رفتنشون که شد، هی امروز و فردا کردن تا شد یه هفته!

دلم می خواست سر به کوه و بیابون بذارم. 

حالا بهشون گفته بودیم اسباب کشی داریما. ولی اصلا انگار نه انگار. 

خستگی اسباب کشی یه طرف، خستگی روحی اومدن اینا که دیگه

هزار بار بدتر بود.

اگه خانواده ی متمدنی هم بودن باز طوری نبود.

پولدار بودن ولی امان از بی فرهنگی که درمون نداره. 

یعنی یاد اون چند روزی میفتم که مهمونمون بودن حالم می خواد

به هم بخوره. تازه هنوز نرفته داشتن برنامه ی دفعه ی بعد که

خواستن بیان رو می چیدن

به شکیب گفتم یه بار دیگه اینا اومدن من صاف می شینم تو

ماشین میام خوزستان. 

خوبیِ قضیه این بود که خودِ شکیب و مادرشم از زن پسر داییه

و دخترش متنفر بودن ​​​​​​

یعنی وقتی حالم از رفتار و گفتار این زنه به هم می خورد، 

خودِ مادر شوهرم زودتر اظهار انزجار می کرد. البته در غیابشون 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۰ | 3:36 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.