دیروز تولد مادر شوهرم بود. دیدم شکیب اصلا یادش نیست.
بهش گفتم دیگه یه جعبه شیرینی گرفتیم شب رفتیم خونه ش.
خواهر شوهرم اینا هم بودن. هیچ کدوم اونا هم به یاد نداشتن که
تولد مادر شوهرمه. حتی خودش 
خلاصه نشسته بودیم که دیدیم جاریم هم با دوتا دخترش اومدن.
اونا هم برا تولد مادر شوهرم اومده بودن.
قسمت جالب ماجرا اینجا بود که فقط من و نیلوفر تولد مادر شوهرمون
رو به خاطر داشتیم. یعنی عروسای خانواده 
امشب خیلی دلم برا زن دایی پروین تنگ شده
چهارشنبه برای مراسم خاکسپاریش رفتیم خوزستان و امروز برگشتیم.
چند ماهی می شد ندیده بودمش. لحظه ای که گذاشتنش تو قبر،
دلم می خواست برای آخرین بار ببینمش. برای همینم نگاه کردم.
ولی کاش این کارو نمی کردم. خیلی ضعیف و نحیف شده بود.
صورتش سفید مثل گچ، چشماش بسته بود.
شنیده بودم می گن کسی که می میره مث اینه که خوابیده.
اصلا حقیقت نداره این حرف. مشخص بود نخوابیده.
معلوم بود زندگی از وجودش پر کشیده. معلوم بود مرده
هیچ شباهتی به زن دایی پروینی که همیشه می دیدم نداشت.
کاش هیچ وقت نگاه نمی کردم.
با اینکه دیدمش، ولی هنوز باور ندارم زن دایی دیگه نیست.
انگار بازم می تونم هر وقت خواستم برم خونه ی داییم و بازم
زن دایی پروین رو خندون توی اون خونه ببینم.
راستی اون خونه بدون زن دایی چطوریه؟
یک ماه و نیم پیش بود. صبح واتس اپ رو باز کردم و خبر
فوت عموی مامانم رو دیدم.
بعد از چند سکته، دیگه جون نداشت. خیلی دلم گرفت و کلی هم
گریه کردم. بعد از پدربزرگم، تنها کسی که بابا صداش می زدم
اون بود. به اسم پسر کوچیکش سعدی، بابا سعدی صداش می زدیم.
کاش با رفتن بابا سعدی، همه چیز تموم می شد اما پنجشنبه ی
گذشته خونه ی مادر شوهرم بودیم که باز واتس اپ رو باز کردم
و این بار شوکه شدم. جوری که شوهرم و مادر شوهرم وحشت زده
صدام می زدن و من واکنشی نمی تونستم داشته باشم.
این بار سعدی از دنیا رفته بود. همبازی بچگیام. جوون و مجرد.
بدون سابقه ی هیچ بیماری. یهویی جلو چشم مادر و خواهر برادرش،
حین صحبت با برادرش افتاد زمین و تمام.
این یکی خیلی سخت تر بود. بازم اشکام سرازیر شد.
ولی به خدا دیگه بس بود.
امروز باز این واتس اپو باز کردم و باز یه خبر دیگه. زن دایی بزرگم.
زن دایی پروین. شوکه نشدم چون چند روز پیش که با فاطی
دختر داییم حرف می زدم، گفت بعید می دونه دووم بیاره.
و حالا امروز اتفاق افتاد. تلخ بود و سخت.
زن داییم فوق العاده مهربون بود. هرگز بدی ازش ندیدم.
هیچ وقت هم بدون لبخند ندیدمش. دلم خیلی گرفته.
کلی هم گریه کردم. زن دایی پروین دیگه نیست باورم نمی شه.
خدایا بسه دیگه. داغ سعدی خیلی بزرگ بود. زن دایی دیگه چرا.
یه سریا هم تو بیشعوری از این مدل لنگه ندارن!
ساعت 2 نصفه شبه نمی دونم کدوم احمقی دستشو گذاشته رو بوق
و ور نمی داره
صدای سرعت ماشینشم میاد. فک کنم از این ندید بدیدا باشه.
چون آدمایی که چشم و دلشون سیره از این کارا نمی کنن.
این جلب توجه کردنا مال تازه به دوران رسیده هاست.