یک ماه و نیم پیش بود. صبح واتس اپ رو باز کردم و خبر
فوت عموی مامانم رو دیدم.
بعد از چند سکته، دیگه جون نداشت. خیلی دلم گرفت و کلی هم
گریه کردم. بعد از پدربزرگم، تنها کسی که بابا صداش می زدم
اون بود. به اسم پسر کوچیکش سعدی، بابا سعدی صداش می زدیم.
کاش با رفتن بابا سعدی، همه چیز تموم می شد اما پنجشنبه ی
گذشته خونه ی مادر شوهرم بودیم که باز واتس اپ رو باز کردم
و این بار شوکه شدم. جوری که شوهرم و مادر شوهرم وحشت زده
صدام می زدن و من واکنشی نمی تونستم داشته باشم.
این بار سعدی از دنیا رفته بود. همبازی بچگیام. جوون و مجرد.
بدون سابقه ی هیچ بیماری. یهویی جلو چشم مادر و خواهر برادرش،
حین صحبت با برادرش افتاد زمین و تمام.
این یکی خیلی سخت تر بود. بازم اشکام سرازیر شد.
ولی به خدا دیگه بس بود.
امروز باز این واتس اپو باز کردم و باز یه خبر دیگه. زن دایی بزرگم.
زن دایی پروین. شوکه نشدم چون چند روز پیش که با فاطی
دختر داییم حرف می زدم، گفت بعید می دونه دووم بیاره.
و حالا امروز اتفاق افتاد. تلخ بود و سخت.
زن داییم فوق العاده مهربون بود. هرگز بدی ازش ندیدم.
هیچ وقت هم بدون لبخند ندیدمش. دلم خیلی گرفته.
کلی هم گریه کردم. زن دایی پروین دیگه نیست باورم نمی شه.
خدایا بسه دیگه. داغ سعدی خیلی بزرگ بود. زن دایی دیگه چرا.