دیروز تولد مادر شوهرم بود. دیدم شکیب اصلا یادش نیست. 

بهش گفتم دیگه یه جعبه شیرینی گرفتیم شب رفتیم خونه ش.

خواهر شوهرم اینا هم بودن. هیچ کدوم اونا هم به یاد نداشتن که

تولد مادر شوهرمه. حتی خودش

خلاصه ​​​​​​نشسته بودیم که دیدیم جاریم هم با دوتا دخترش اومدن.

اونا هم برا تولد مادر شوهرم اومده بودن. 

قسمت جالب ماجرا اینجا بود که فقط من و نیلوفر تولد مادر شوهرمون

رو به خاطر داشتیم. یعنی عروسای خانواده 



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ | 12:39 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.