گاهی فکر می کنم باید بجنگم برای چیزی که می خوام.
گاهی هم می گم مژگان بس کن. فقط تن بده به تقدیر.
خسته م. خیلی خسته.
بذارم آرزوهامو باد ببره؟
دیشب یه صحبت حضوری با شکیب داشتم. رفتیم کافه.
رفته بودم بهش بگم نمی خوامش. ولی وقتی شروع کرد به صحبت، دیدم یک سال
گذشته هر کاری کردم، هر حرفی زدم، همه رو یادشه.
عاشق بود. عاشق تر از اونی بود که فکرشو می کردم.
در واقع فکر می کردم فقط خوشش میاد ولی خیلی پیش رفته احساسش.
وقتی اومدم خونه اونقدر گریه کردم که نگو.
پر بودم از حس پوچی. حالم خیلی بد بود. هنوزم خوب نیستم.
یه ساعته یه بند دارم آهنگ La Llorona از Alanna Ubach و Antonio Sol رو گوش می دم.
گاهی باهاش می رقصم، گاهی اشکام سرازیر می شه. خل شدم قشنگ.
مامان شکیب زنگ زده به جاوید ازش در مورد من پرسیده. اینقد حالم بده که نگو.
جاوید هم ازم پرسید نظرت در مورد آقای شکیب چیه؟ گفتم دیشب که گفتم. دوسش ندارم.
بعد گفتم می خوام حضوری ببینمش و بهش بگم که محترمانه باشه.
گفت حالا که می خوای حضوری ببینیش پس امشب ببینش و حرفاتو بزن.
حالا واسه عصر قرار گذاشتیم. شکیب میاد دنبالم بریم صحبت کنیم.
ظهر شکیب پیام داد. اول مقدمه چینی کرد بعد خواستگاری.
دلم می خواد سیر گریه کنم. اینقدر اعصابم خورده که نگو.
همین دیشب بود گفتم ناخنام معمولا نمی شکنه. صبح بیدار شدم
دیدم یکیشون شکسته نصفه نیمه بلند شده 
تو خواب آخه؟ 
هر موقع شعر یادت نره رو می بینم، یادم میفته چقدر به خوندن علاقه دارم.
عاقا من دلم می خواد بخونم خو 
گفتم عاقا یاد دوست جاوید افتادم. یه دوستی داره گاهی بهمون سر می زنه.
آدم بامزه ایه. یه بار شاکی شده بودم از دست همون خانمه، یادم نمیاد چی گفتم.
اون درآورد گفت چرا نگفتی آقااااا! 
تو نگو این دقت کرده وقتی می خوام گله کنم آقا رو کشیده می گم. خودم حواسم نبود.
یه بار که اومده بود، لاک زرشکی و کرم زده بودم. پرسید چرا رنگ دو انگشتت با بقیه
فرق داره. یه سری دیگه که اومده بود، سبزآبی زده بودم. گفت رنگ لاکتو عوض کردی.
یه بار هم داشتیم آلوچه می خوردیم، یکی از پسرا گفت با رنگ لاکت سته!
اون خانمه بهش برخورد. دستاشو آورد جلو، گفت ناخن به این بلندی دارم، لاک هم زدم،
یکی نمی بینه. ولی لاکای تو به چشم میان 
تازه اون ناخنای پاشم لاک می زنه و کفش باز می پوشه. من تا حالا این کارو نکردم.
ولی دلیل توجه بقیه به لاک من و عدم توجه به لاک اون رو می دونم.
من انگشتای کشیده و دستای سفیدی دارم. اون انگشتاش کوتاهه و پوستش سبزه س.
واسه همینم نه لاک دستاش، نه حتی لاک زرشکی پاهاش با کفشای باز به چشم نمیاد.
ساعت دو و نیم نصفه شبه و هنوز مشغول کارم. دوازده شب بود که اومدم خونه.
یه هفته س وضعیت کارم و رفت و آمدم همینه. وضعی داریم!
گزارشامو تازه تموم کردم ولی ناقصه. یه مقدارش پیش همکارمه که باید ازش بگیرم.
خوابم میاد حسابی.
همیشه فکر می کردم این پلیسا چه حسی دارن وقت و بی وقت سرشون توی پرونده س.
حالا خودم هم کارم وقت نمی شناسه، ولی دوسش دارم.
بعضی آدما نه که تو زندگی خودشون همه چیز بی نقصه، به بقیه که می رسن
عقل و منطقشون حکم می کنه نظر بدن و زندگی بقیه رو هم بی نقص کنن.
بابا ولمون کنین.
میایم دو کلمه از حسای خوب و بدمون می گیم بیست نفر عقل کل پیدا می شن
نصیحت کنن.
آخه تو کجای زندگی منی؟
گیری افتادیما!
تو خونه ی خودمونم آسایش نداریم.