دیشب یه صحبت حضوری با شکیب داشتم. رفتیم کافه.

رفته بودم بهش بگم نمی خوامش. ولی وقتی شروع کرد به صحبت، دیدم یک سال

گذشته هر کاری کردم، هر حرفی زدم، همه رو یادشه.

عاشق بود. عاشق تر از اونی بود که فکرشو می کردم.

در واقع فکر می کردم فقط خوشش میاد ولی خیلی پیش رفته احساسش.

وقتی اومدم خونه اونقدر گریه کردم که نگو.

پر بودم از حس پوچی. حالم خیلی بد بود. هنوزم خوب نیستم.

یه ساعته یه بند دارم آهنگ La Llorona از Alanna Ubach و Antonio Sol رو گوش می دم.

گاهی باهاش می رقصم، گاهی اشکام سرازیر می شه. خل شدم قشنگ.



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ | 21:14 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.