هر موقع شعر یادت نره رو می بینم، یادم میفته چقدر به خوندن علاقه دارم.

عاقا من دلم می خواد بخونم خو

گفتم عاقا یاد دوست جاوید افتادم. یه دوستی داره گاهی بهمون سر می زنه.

آدم بامزه ایه. یه بار شاکی شده بودم از دست همون خانمه، یادم نمیاد چی گفتم.

اون درآورد گفت چرا نگفتی آقااااا!

تو نگو این دقت کرده وقتی می خوام گله کنم آقا رو کشیده می گم. خودم حواسم نبود.

یه بار که اومده بود، لاک زرشکی و کرم زده بودم. پرسید چرا رنگ دو انگشتت با بقیه

فرق داره. یه سری دیگه که اومده بود، سبزآبی زده بودم. گفت رنگ لاکتو عوض کردی.

یه بار هم داشتیم آلوچه می خوردیم، یکی از پسرا گفت با رنگ لاکت سته!

اون خانمه بهش برخورد. دستاشو آورد جلو، گفت ناخن به این بلندی دارم، لاک هم زدم،

یکی نمی بینه. ولی لاکای تو به چشم میان

تازه اون ناخنای پاشم لاک می زنه و کفش باز می پوشه. من تا حالا این کارو نکردم.

ولی دلیل توجه بقیه به لاک من و عدم توجه به لاک اون رو می دونم.

من انگشتای کشیده و دستای سفیدی دارم. اون انگشتاش کوتاهه و پوستش سبزه س.

واسه همینم نه لاک دستاش، نه حتی لاک زرشکی پاهاش با کفشای باز به چشم نمیاد.



تاريخ : شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۶ | 2:50 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.