پاییز تموم شد. به همین راحتی. دلم براش تنگ می شه تا سال آینده.

دختر خاله مم عروس شد امشب. حس خاصی نداشتم.

در واقع هیچ حسی نبود.



تاريخ : پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ | 1:5 | نویسنده : منِ گذشته |

وبلاگ گلی که رفتم، یه مطلب از حال زندانیایی نوشته بود که شب آخر زندگیشون

چطور می گذره براشون.

یعنی اون مطلب منو پرتم کرد تو شبا و روزای سرد و خاموش مهر 94 تقویم زندگیم.

شبا و روزایی که از فرط گریه چشمام ورم بود همه ش.

لحظه هایی که تموم درد عالم، بی کم و کاست روی پیکر من فرود اومده بود.

حالا اون درد، خیلی کمرنگ شده. ولی هیچ وقت از ذهنم نمی ره.

دیگه هم مهم نیست. البته مهمه ولی دیگه گذشت و اتفاقی که افتاد و یه زنجیره

از اتفاقا توی زندگیم رو به دنبال خودش داشت، دیگه ارزش غصه خوردن نداره.



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ | 3:4 | نویسنده : منِ گذشته |

یه روز بارونی، با یه موسیقی خاص...

 

اگه پیدات نمی شد هنوز تنهایی شب هام

هنوز حسرت اون عشق که نه سوءتفاهم

قشنگ ترین پاییز من شد عزیزم بمونی واسم

تو کجا بودی که عشقت یهو همه دنیای من شد

کاش تموم نمی شد این ساعت ها

با تو چه پاییزی شد امسال

بارون و قهوه و ما دوتا

وای عجب حالی دارم این روزا

بیا بکنیم از آدما سوء تفاهم بودن اونا

♫♫♫

خدا می خوام بگیرمت تو آغوشم بهترین لباسامو بپوشم

نگاه کن وقت قراره زیر بارون باهاش قهوه بنوشم

کنارم باش بشم آروم آروم چه خوبه لحظه هامون

می خوام امروزو خیس خیس بشم من زیر بارون

کاش تموم نمی شد این ساعت ها

با تو چه پاییزی شد امسال

بارون و قهوه و ما دوتا

وای عجب حالی دارم این روزا

بیا بکنیم از آدما سوء تفاهم بودن اونا

 

پ.ن:

متن آهنگ سینان و آیهان به اسم بارون و قهوه و ما دوتا



تاريخ : شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۶ | 2:49 | نویسنده : منِ گذشته |

نمی نویسم، چون بعضی چیزا رو نمی خوام بگم. در واقع نمی خوام اعتراف کنم.

مدتی بود از بس می خواستم ذهنمو منحرف کنم، درگیری زیادی با خودم داشتم.

ولی الان اون درگیری ذهنی نیست و من می تونم شفاف ببینم چی می خوام.

الان یه مساله ی دیگه ذهنمو مشغول کرده.

توی این روزای شلوغ کاری، که باید تمرکزم رو کارم باشه، به مهیار بیشتر فکر می کنم.

واقعا بهم علاقه داره. این ناراحتم می کنه.

اینکه سعی می کنه احساسشو ابراز کنه ناراحتم می کنه.

اینکه سعی می کنه توجه منو به خودش جلب کنه ناراحتم می کنه.

ولی نمی دونه 9 سال اختلاف سنی که باهاش دارم، کاراشو در نظرم بچگونه جلوه می ده.

چیکارش کنم



تاريخ : دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ | 1:28 | نویسنده : منِ گذشته |

امروز تولدته مژگان. باید روز خوبی برات باشه. ولی مثل هر سال دلت گرفته.

مثل هر سال از این اواخر بغض داری.

حالت بد بود. دلت گرفته بود. سرتو فرو بردی تو گوشیت و پیامای تبریک

دوست و فامیل رو جواب دادی.

راستی...

تولدت مبارک

آرزو می کنم چشمات از شوق خیس بشه. دلت از شادی زیاد به تپش در بیاد.

آرزو می کنم آرزوهاتو زندگی کنی. تک تکشو



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ | 14:34 | نویسنده : منِ گذشته |

 

 

دلم گرفت که شنیدم ریزعلی از دنیا رفت. داستانش اومد تو خاطرم.

هوای بچگی پیچید تو سرم. یه گرمای خاصی داشت.

وقتی داستان ریزعلی رو می خوندم، یه دختر کوچولوی 9 ساله بودم.

دلم گرفت. چقدر زندگیم فرق کرده با اون روزا. بغض دارم. یه جای خالی اذیتم می کنه.

بیخیال.

روحت شاد ازبرعلی حاجوی معروف به ریزعلی خواجوی دهقان فداکار



تاريخ : یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۶ | 0:59 | نویسنده : منِ گذشته |

چه خنده داره دورت پر باشه از کسانی که بهشون تمایل نداری.

دیشب قبل از اعتراف مهیار، شکیب هم پیام داد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن.

بی محلش کردم. دوباره پیام نده صلوات!

مهیار هم امروز یه مقدار سنگین تر باهام برخورد کرد. سعی کردم به روش نیارم.

قطعا بعد از اعتراف به دوست داشتن کسی، دیگه نمی تونی باهاش مثل قبل باشی.



تاريخ : سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۶ | 1:48 | نویسنده : منِ گذشته |

نمی دونم دلم گرفته، نمی دونم حالم گرفته شده یا عصبیم.

وقتی مهیار بعد از اصرار های زیاد برای رفتنم به واحد جدید و نپذیرفتن من، از رفتن منصرف

شد و دوباره برگشت پیشمون، حدس زدم به خاطر خودم باشه. ولی چیزی ننوشتم اینجا.

راستش دلم نمی خواست کسی فکر کنه عقده ی خود بزرگ بینی دارم و فکر می کنم

همه حواسشون به منه.

ولی امشب، مهیار اعتراف کرد حسش بهم بیشتر از همکار و دوست و یه حس عادیه.

اصلا خشکم زد. این پسر 9 سال از من کوچیک تره. درسته ارشدمه ولی خب خیلی

قبل تر از من مشغول به کار بوده و تجربه ی بیشتری داره. واسه همینم ارشده.

حالا که بهش فکر می کنم، می بینم خیلی وقتا رفتارایی داشت که علاقه شو

نشون می داد. ولی چون حتی به ذهنم هم نمی رسید که با این اختلاف سنی همچین

حسی داشته باشه، اصلا از رفتاراش برداشتی نمی کردم.

خدایا چقدر من احمق بودم که نفهمیدم. اعصابم خورده.

دلم نمی خواد اذیت بشه. مهیار برام مهمه. درسته حس عاشقونه ای بهش ندارم

ولی به عنوان یه دوست و همکار برام ارزش داره.



تاريخ : دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۶ | 2:11 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.