نمی دونم دلم گرفته، نمی دونم حالم گرفته شده یا عصبیم.

وقتی مهیار بعد از اصرار های زیاد برای رفتنم به واحد جدید و نپذیرفتن من، از رفتن منصرف

شد و دوباره برگشت پیشمون، حدس زدم به خاطر خودم باشه. ولی چیزی ننوشتم اینجا.

راستش دلم نمی خواست کسی فکر کنه عقده ی خود بزرگ بینی دارم و فکر می کنم

همه حواسشون به منه.

ولی امشب، مهیار اعتراف کرد حسش بهم بیشتر از همکار و دوست و یه حس عادیه.

اصلا خشکم زد. این پسر 9 سال از من کوچیک تره. درسته ارشدمه ولی خب خیلی

قبل تر از من مشغول به کار بوده و تجربه ی بیشتری داره. واسه همینم ارشده.

حالا که بهش فکر می کنم، می بینم خیلی وقتا رفتارایی داشت که علاقه شو

نشون می داد. ولی چون حتی به ذهنم هم نمی رسید که با این اختلاف سنی همچین

حسی داشته باشه، اصلا از رفتاراش برداشتی نمی کردم.

خدایا چقدر من احمق بودم که نفهمیدم. اعصابم خورده.

دلم نمی خواد اذیت بشه. مهیار برام مهمه. درسته حس عاشقونه ای بهش ندارم

ولی به عنوان یه دوست و همکار برام ارزش داره.



تاريخ : دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۶ | 2:11 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.