وبلاگ گلی که رفتم، یه مطلب از حال زندانیایی نوشته بود که شب آخر زندگیشون
چطور می گذره براشون.
یعنی اون مطلب منو پرتم کرد تو شبا و روزای سرد و خاموش مهر 94 تقویم زندگیم.
شبا و روزایی که از فرط گریه چشمام ورم بود همه ش.
لحظه هایی که تموم درد عالم، بی کم و کاست روی پیکر من فرود اومده بود.
حالا اون درد، خیلی کمرنگ شده. ولی هیچ وقت از ذهنم نمی ره.
دیگه هم مهم نیست. البته مهمه ولی دیگه گذشت و اتفاقی که افتاد و یه زنجیره
از اتفاقا توی زندگیم رو به دنبال خودش داشت، دیگه ارزش غصه خوردن نداره.
تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ | 3:4 | نویسنده : منِ گذشته |