یه آهنگ از طرف خودم

برای خودم

بی هیچ مناسبتی

 

www.dl.irahang.ir/uploads/Farshid%20Amin%20-%20Banoo(www.irahang.ir).mp3



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ | 11:28 | نویسنده : منِ گذشته |

امروز وقتی متن مهمون قدیمی خونه مون آقا حمید رو دیدم، یاد چندتای دیگه از دوستا و

مهمونای قدیمی مون افتادم.

ستایش، نیلوفر، باران، سمانه، بهار

سمانه که خیلی وقته مطلب نذاشته. می دونم عشقش رفته بود خواستگاریش اما

دیگه نمی دونم چیکار کردن.

ستایش و نیلوفر و باران هم وبلاگ هاشون حذف شده ازشون بی خبر موندم.

بهار جون هم فکر کنم وبلاگ نداشت فقط خواننده ی وبلاگم بود.

آرزو می کنم هر جا هستن، همیشه تندرست و شادکام و موفق باشن



تاريخ : شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶ | 13:16 | نویسنده : منِ گذشته |

سیزده به در امسال رو دوست داشتم. برخلاف سال های قبل غمگین و گرفته نبودم.

پسرا بعد از ظهر شروع کردن به وصل کردن میله و تور واسه والیبال و زمین ساختن.

دیگه دخترا و پسرا همه شروع کردن به والیبال بازی کردن. من نمی خواستم بازی کنم

ولی فرشید چندبار صدام زد. دیگه رفتم تو تیمشون.

همینطوری بازی کردیم تا هوا تاریک شد و اومدن صدامون زدن که می خوایم برگردیم.

وگرنه ول کن نبودیم که. روی هم رفته هفت دور بازی کردیم. پنج دور ما بردیم، دو دور رقیب.

خیلی حال داد. مدت ها بود والیبال بازی نکرده بودم. بعد از این باید بیشتر بازی کنم.

خیلی چسبناکه. دستا و پاهام اونقدر درد می کنه که نگو

نمی دونم فردا چطور می خوام برم سر کار



تاريخ : یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶ | 22:49 | نویسنده : منِ گذشته |

دیروز فاطمه زنگ زد. دوستم. گفت بارداره. ناخودآگاه ذهنم برگشت به گذشته.

ما چهارتا دوست بودیم که از بچگی با هم بزرگ شدیم. من، فاطمه، طاهره و مریم.

مریم سال 90 بچه ش به دنیا اومد. دخترش در واقع. طاهره و فاطمه به اختلاف یک ماه

از هم باردار شدن. طاهره زودتر جنسیت بچه شو فهمید. دختر بودنشو.

دیروز وقتی فاطمه گفت برای بار دوم بارداره، ذهنم برگشت به فروردین 91.

وقتی جنسیت بچه ی اولش رو فهمیده بود. فاطمه اون روز با شوق بهم زنگ زد و گفت

بچه م دختره. بعد گفت می دونستم اولین بچه ی ما چهارتا دختره.

من هنوز مجرد بودم. از ذوقش و حرفش خنده م گرفت.

حالا بعد از گذشت پنج سال، دوستم دوباره نی نی تو راه داره.

اگه مژگان قبلی بودم، سیر هق هق می زدم. تا چند روز حالم جا نمی اومد.

اگه اون مژگان بودم، بیشتر سر سجاده می نشستم و دعاهامو طولانی تر می کردم.

ولی این مژگان جدید، نه گریه کرد، نه حتی ناراحت شد، نه دیگه نماز می خونه که

بخواد دعاهاشو طولانی تر کنه.

زندگی من خیلی ارزشمندتر از اونه که بخوام با فکر گذشته و نشدن ها، امروز و فردامو

خراب کنم. زندگی مو خودم می سازم.

لعنتی احساس قدرت کردن خیلی لذت بخشه. عاشق برتر بودن و قدرتمند بودنم.



تاريخ : یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶ | 22:39 | نویسنده : منِ گذشته |

چند روز پیش، یه گردش کاری-خانوادگی رفتیم. یعنی هم خانواده بودن هم همکارامون.

این همکار اصفهانی مون هم هنوز اینجاست. من نمی دونم این کار و زندگی نداره.

الان حدود یک ماه و نیمه که هوار شده رو سر یکی از فامیلاشون که اینجاست.

دور هم که نشسته بودیم، پسرا شروع کردن به زدن و خوندن. این پسر اصفهانیه هم

تو این مدت لهجه مونو تقریبا یاد گرفته. چندتا شعر هم بلد شده.

آقا شروع کرد به خوندن شعر "یه دسم گردن یار، یه دسم میاشه" یعنی یه دستم دور

گردن یاره، یه دستم تو موهاشه، دیدم مریم برگشت سمت من.

گفت شکیب رو دیدی؟ شکیب همین همکار اصفهانی مونه.

گفتم نه نگاش نمی کنم. مریم گفت استارت آهنگ رو با نگاه کردن به تو خوند.

چند تا از بچه ها متوجه شدن که شکیب خیلی بهم توجه می کنه. حتی موقع عکس

دسته جمعی هم همه ش بهم می گفت خانم ... بیاین عکس بندازیم.

جدا از عکسای دسته جمعی، چندتا هم خودمون گرفتیم. بعد که خونه داشتم نگاشون

می کردم، تو یکی از عکسا، شکیب هم افتاده بود. البته از پشت سر.

با خودم گفتم خوش تیپه ها.

انتظار نداشتم همچین چیزی از ذهنم بگذره



تاريخ : یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶ | 22:24 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.