سیزده به در امسال رو دوست داشتم. برخلاف سال های قبل غمگین و گرفته نبودم.
پسرا بعد از ظهر شروع کردن به وصل کردن میله و تور واسه والیبال و زمین ساختن.
دیگه دخترا و پسرا همه شروع کردن به والیبال بازی کردن. من نمی خواستم بازی کنم
ولی فرشید چندبار صدام زد. دیگه رفتم تو تیمشون.
همینطوری بازی کردیم تا هوا تاریک شد و اومدن صدامون زدن که می خوایم برگردیم.
وگرنه ول کن نبودیم که. روی هم رفته هفت دور بازی کردیم. پنج دور ما بردیم، دو دور رقیب.
خیلی حال داد. مدت ها بود والیبال بازی نکرده بودم. بعد از این باید بیشتر بازی کنم.
خیلی چسبناکه. دستا و پاهام اونقدر درد می کنه که نگو 
نمی دونم فردا چطور می خوام برم سر کار 
تاريخ : یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶ | 22:49 | نویسنده : منِ گذشته |