چند روز پیش، یه گردش کاری-خانوادگی رفتیم. یعنی هم خانواده بودن هم همکارامون.
این همکار اصفهانی مون هم هنوز اینجاست. من نمی دونم این کار و زندگی نداره.
الان حدود یک ماه و نیمه که هوار شده رو سر یکی از فامیلاشون که اینجاست.
دور هم که نشسته بودیم، پسرا شروع کردن به زدن و خوندن. این پسر اصفهانیه هم
تو این مدت لهجه مونو تقریبا یاد گرفته. چندتا شعر هم بلد شده.
آقا شروع کرد به خوندن شعر "یه دسم گردن یار، یه دسم میاشه" یعنی یه دستم دور
گردن یاره، یه دستم تو موهاشه، دیدم مریم برگشت سمت من.
گفت شکیب رو دیدی؟ شکیب همین همکار اصفهانی مونه.
گفتم نه نگاش نمی کنم. مریم گفت استارت آهنگ رو با نگاه کردن به تو خوند.
چند تا از بچه ها متوجه شدن که شکیب خیلی بهم توجه می کنه. حتی موقع عکس
دسته جمعی هم همه ش بهم می گفت خانم ... بیاین عکس بندازیم.
جدا از عکسای دسته جمعی، چندتا هم خودمون گرفتیم. بعد که خونه داشتم نگاشون
می کردم، تو یکی از عکسا، شکیب هم افتاده بود. البته از پشت سر.
با خودم گفتم خوش تیپه ها.
انتظار نداشتم همچین چیزی از ذهنم بگذره 