دیروز فاطمه زنگ زد. دوستم. گفت بارداره. ناخودآگاه ذهنم برگشت به گذشته.
ما چهارتا دوست بودیم که از بچگی با هم بزرگ شدیم. من، فاطمه، طاهره و مریم.
مریم سال 90 بچه ش به دنیا اومد. دخترش در واقع. طاهره و فاطمه به اختلاف یک ماه
از هم باردار شدن. طاهره زودتر جنسیت بچه شو فهمید. دختر بودنشو.
دیروز وقتی فاطمه گفت برای بار دوم بارداره، ذهنم برگشت به فروردین 91.
وقتی جنسیت بچه ی اولش رو فهمیده بود. فاطمه اون روز با شوق بهم زنگ زد و گفت
بچه م دختره. بعد گفت می دونستم اولین بچه ی ما چهارتا دختره.
من هنوز مجرد بودم. از ذوقش و حرفش خنده م گرفت.
حالا بعد از گذشت پنج سال، دوستم دوباره نی نی تو راه داره.
اگه مژگان قبلی بودم، سیر هق هق می زدم. تا چند روز حالم جا نمی اومد.
اگه اون مژگان بودم، بیشتر سر سجاده می نشستم و دعاهامو طولانی تر می کردم.
ولی این مژگان جدید، نه گریه کرد، نه حتی ناراحت شد، نه دیگه نماز می خونه که
بخواد دعاهاشو طولانی تر کنه.
زندگی من خیلی ارزشمندتر از اونه که بخوام با فکر گذشته و نشدن ها، امروز و فردامو
خراب کنم. زندگی مو خودم می سازم.
لعنتی احساس قدرت کردن خیلی لذت بخشه. عاشق برتر بودن و قدرتمند بودنم.