امروز صبح زود بیدار شدم. البته هشت و نیم واسه من زوده
اومدم تو حیاط دیدم یه مه نیمه سنگین همه جا رو گرفته.
یکی از قشنگ ترین صحنه هایی بود که تا حالا دیده بودم.
سرد بود واسه همینم زود رفتم داخل. ولی حیفم اومد این
زیبایی طبیعی رو از دست بدم.
دیگه پا شدم صبحونه ای که ننه آماده کرده بود رو برداشتم
و اومدم تو حیاط، رو به باغ نشستم و صبحونه خوردم.
یعنی منظره ای که الان می بینم واقعا بی نظیره.
یه حیاط مه گرفته با انتهایی که به باغ ختم می شه.
درختای جلویی معلومن ولی عقبیا توی مه مث سایه می مونن.
شاخ و برگاشون با یه باد ملایم داره تکون می خوره.
ذره های مه رو دارم می بینم که چطوری حرکت می کنن.
هم زمان، هم از تنفس خودم بخار در میاد، هم از چایی خوشرنگم.
مرغا دارن واسه خودشون دون ذرتایی رو می خورن که ننه
براشون ریخته.
صدای بلبل از همه طرف میاد. یکی شون می گه بی بی بو بو.
منم همونو تکرار می کنم، اونم باز همونو می گه.
صدای خروس همسایه هم مرتب میاد.
از وقتی ننه گفته خروسا با آوازشون انگار می گن باقر آقا!
منم دیگه با هر صدای خروس همینو می شنوم
یه لحظه هوا تاریک تر می شه، یه لحظه روشن تر.
مثل اینه که سنگینی مه، جلوی خورشید رو پوشونده.
ولی گاهی یه ابر هم میاد روی خورشید رو می گیره و باز کنار می ره.
گنجیشکا هم دونه دونه میان کنار مرغا و نمی دونم چی می خورن.
چون دون ذرت واسه نوک کوچیک اونا خیلی بزرگه.
دلم نمیاد برم توی ساختمون. واقعا نمی دونم کی دوباره می تونم
همچین تجربه ی نابی داشته باشم.
پیش ننه موندن یه کم بیشتر از چیزی که انتظار داشتم طول کشید.
ولی اصلا خسته کننده نیست. تازه کلی هم کیف می ده چون
دو روزه داره تمام وقت بارون می باره
بارون همیشه و همه جا عالیه. ولی اینجا یه چیز دیگه س.
یه حیاط بزرگ که می تونی با یه چتر، راحت توش بچرخی.
یا بری توی باغ و فرو ریختن قطره های بارون رو از روی
شاخه های درختا تماشا کنی.
قبل از این که بارون بباره، شبا می رفتم تو حیاط و از مه شدیدی
که حتی اجازه نمی داد چند متر جلوتر رو ببینم لذت می بردم.
واقعا زندگی بیرون از هیاهوی شهر، یه حس و حال دیگه داره.
حالا می فهمم چرا مادربزرگم خونه شو توی شهر فروخت و
زندگی توی همین خونه باغ رو ترجیح داد.
مادربزرگم بیرون شهر یه خونه باغ داره. همونجا هم زندگی
می کنه می گه نسبت به شهر راحت تره براش.
دیروز اومدم که برای دو سه روز پیشش بمونم.
امروز پاشدم کمک ننه شروع به تمیز کاری کردم.
شستن و جارو کشیدن و مرتب کردن.
ننه یه اتاق و یه سالن بزرگ هم واسه مرغ و خروساش داره.
رفتم تو اتاق مرغکا دیدم واسه خودشون تخم گذاشتن
خیلی کیف داد جمع کردن تخم مرغا.
ظهر عشقم زنگ زد گفت چیکار می کنی.
دیگه گفتم که از صبح پا شدم دور کارا و تازه آب مرغا رو هم
عوض کردم و تخم مرغ هم جمع کردم.
خندید و گفت واسه خودت دختر روستایی شدی
گفتم آره چه جورم
خلاصه باحال بود.
یادم باشه فردا دم غروب برم توی باغ واسه خودم آتیش روشن
کنم سیب زمینی بذارم زیرش. یا ظهر بریم ناهار رو تو باغ بخوریم.
داداشم با کمک مامان و بابام، طبقه بالای خونه ی مامانمو ساختن
و حالا حدود سه هفته س که اومدن تو خونه شون.
از همون روزای اول، سبک زندگی شون برام عجیب بود.
تمام طول هفته به جز یه شب یا دو شب که داداشم شیفت داره،
اینا یا مهمون دارن، یا خودشون مهمونی رفتن.
مثلا دیشب حمید و نگار خونه شون بودن. امشب نیلوفر و سعید.
قبلش خودشون خونه ی فریده و مهدی بودن. قبل ترش هم
پیش حمزه و نسترن.
یه شب شیوا و شوهرش اومدن پیششون، شب قبلش رامین و راضیه.
بعد یه بارم داداشم خودش رفته بود پیش دوستش حسین،
خانمش هم با دوست خودش خاطره بیرون رفته بود.
برام جالب بود که من و خواهرم و شوهرش خواستیم بریم پیششون
که کادو خونه شونو بدیم تقریبا یه هفته تو نوبت بودیم
من خودم اهل رفت و آمد زیاد نیستم. دخالت هم نمی کنم
توی کار و زندگی شون.
ولی واقعا هر شب مهمون داشتن و مهمونی بودن زیاده رویه.
اگه من بودم تا حالا مادرشوهرم هزار حرف زده بود بهم.
ولی ندیدم تا حالا مامانم حتی یه بار در این مورد چیزی بگه.
با اینکه سر و صداشونم زیاده و تقریبا هر شب تا حدودای
چهار و پنج صبح صداشون میاد.
چه می دونم. هر کسی یه جور زندگی رو دوست داره.
شکیب برا تولدم یه مبلغی رو به حسابم واریز کرده بود.
امروز دلم خواست برم خرید. به مامان گفتم دیگه رفتیم.
توی طلا فروشی، دیدم سکه شده بیست و سه میلیون
یعنی موندم قراره چی بشه واقعا.
بعد هر جا هم این مدت رفتم، همه می گن شما که چهار پنج ساله
ازدواج کردین، چرا دیگه بچه دار نمی شین!
اینقدر این حرفو شنیدم که دیگه حالت تهوع گرفتم.
من نمی دونم با شرایط فعلی و وضعیت زندگی که الان مردم دارن،
اونایی که بچه دار می شن واقعا چه فکری با خودشون می کنن
و چه جرأتی دارن.
بچه آینده می خواد. یه زندگی خوب می خواد.
دیگه دوره زمونه طوری نیست که بگیم بچه با دار و ندار
پدر و مادر می سازه و درک می کنه.
بچه های امروز همه چی می خوان. باید تامین باشن.
باید آینده شون تضمین باشه.
واقعا من نمی تونم بچه دار بشم چون هر کسی که ازدواج می کنه
باید بچه داشته باشه. من خیالم راحت نیست.
شوهرم ته تغاری خونه شون بود. بچه بود که باباش از دنیا رفت.
مادرشوهرم دار و ندارشو بین دختراش و پسرش تقسیم کرد.
البته برادر شوهرم با قلدری بیشتر از سهمش برداشت.
مادرشوهرمم نگفت هنوز یه بچه ی دیگه داره حداقل یه چیزی
هم واسه اون کنار بذاره. واقعا نامردی کرد.
پدرشوهرم کم مال و ثروت نداشت که حالا شوهرم بی پشتوانه
مونده و می گه چون خودم حامی ندارم، تا نتونم آینده ی بچه مو
تضمین کنم، اصلا بچه نمی خوام.
حرفای احمقانه ی بچه رزق و روزی شو با خودش میاره هم
تو کَت ما نمی ره. آدم کور که نیست.
این همه بچه ی کوچیک می بینیم که تو فقر دست و پا می زنن.
کاش همه چيز اونقدر خوب بشه که هیشکی، هیچ خواسته و
آرزویی تو دلش نمونه. هر کی به هر چی می خواد برسه.