شکیب برا تولدم یه مبلغی رو به حسابم واریز کرده بود.
امروز دلم خواست برم خرید. به مامان گفتم دیگه رفتیم.
توی طلا فروشی، دیدم سکه شده بیست و سه میلیون
یعنی موندم قراره چی بشه واقعا.
بعد هر جا هم این مدت رفتم، همه می گن شما که چهار پنج ساله
ازدواج کردین، چرا دیگه بچه دار نمی شین!
اینقدر این حرفو شنیدم که دیگه حالت تهوع گرفتم.
من نمی دونم با شرایط فعلی و وضعیت زندگی که الان مردم دارن،
اونایی که بچه دار می شن واقعا چه فکری با خودشون می کنن
و چه جرأتی دارن.
بچه آینده می خواد. یه زندگی خوب می خواد.
دیگه دوره زمونه طوری نیست که بگیم بچه با دار و ندار
پدر و مادر می سازه و درک می کنه.
بچه های امروز همه چی می خوان. باید تامین باشن.
باید آینده شون تضمین باشه.
واقعا من نمی تونم بچه دار بشم چون هر کسی که ازدواج می کنه
باید بچه داشته باشه. من خیالم راحت نیست.
شوهرم ته تغاری خونه شون بود. بچه بود که باباش از دنیا رفت.
مادرشوهرم دار و ندارشو بین دختراش و پسرش تقسیم کرد.
البته برادر شوهرم با قلدری بیشتر از سهمش برداشت.
مادرشوهرمم نگفت هنوز یه بچه ی دیگه داره حداقل یه چیزی
هم واسه اون کنار بذاره. واقعا نامردی کرد.
پدرشوهرم کم مال و ثروت نداشت که حالا شوهرم بی پشتوانه
مونده و می گه چون خودم حامی ندارم، تا نتونم آینده ی بچه مو
تضمین کنم، اصلا بچه نمی خوام.
حرفای احمقانه ی بچه رزق و روزی شو با خودش میاره هم
تو کَت ما نمی ره. آدم کور که نیست.
این همه بچه ی کوچیک می بینیم که تو فقر دست و پا می زنن.
کاش همه چيز اونقدر خوب بشه که هیشکی، هیچ خواسته و
آرزویی تو دلش نمونه. هر کی به هر چی می خواد برسه.