داداشم با کمک مامان و بابام، طبقه بالای خونه ی مامانمو ساختن

و حالا حدود سه هفته س که اومدن تو خونه شون.

از همون روزای اول، سبک زندگی شون برام عجیب بود.

تمام طول هفته به جز یه شب یا دو شب که داداشم شیفت داره،

اینا یا مهمون دارن، یا خودشون مهمونی رفتن.

مثلا دیشب حمید و نگار خونه شون بودن. امشب نیلوفر و سعید.

قبلش خودشون خونه ی فریده و مهدی بودن. قبل ترش هم

پیش حمزه و نسترن.

یه شب شیوا و شوهرش اومدن پیششون، شب قبلش رامین و راضیه.

بعد یه بارم داداشم خودش رفته بود پیش دوستش حسین،

خانمش هم با دوست خودش خاطره بیرون رفته بود.

برام جالب بود که من و خواهرم و شوهرش خواستیم بریم پیششون

که کادو خونه ‌شونو بدیم تقریبا یه هفته تو نوبت بودیم ​​​​​​

من خودم اهل رفت و آمد زیاد نیستم. دخالت هم نمی کنم

توی کار و زندگی شون.

ولی واقعا هر شب مهمون داشتن و مهمونی بودن زیاده رویه.

اگه من بودم تا حالا مادرشوهرم هزار حرف زده بود بهم.

ولی ندیدم تا حالا مامانم حتی یه بار در این مورد چیزی بگه.

با اینکه سر و صداشونم زیاده و تقریبا هر شب تا حدودای

چهار و پنج صبح صداشون میاد.

چه می دونم. هر کسی یه جور زندگی رو دوست داره.



تاريخ : جمعه نهم دی ۱۴۰۱ | 0:51 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.