اصفهان که هستم، جمعه ها معمولا با خانواده ی خواهر شوهرم
می ریم اصفهان گردی. بیشتر چون من دوست دارم.
امشب که بیرون بودیم، رفتیم محله ای که اون وقتا حامد اینا
ساکن بودن.
گفتم اون وقتا چون نمی دونم هنوزم همونجا هستن یا نه.
البته من دیگه اونجا رو یادم نبود. شکیب گفت الان فلان جاییم.
امشب بعد از مدت ها یاد حامد افتادم. البته از اون محله بیرون
که رفتیم هم یادم رفت تا الان که اومدم بنویسم 
به هر حال بعضی روزا خوب شد که گذشتن و تموم شدن.
یه هفته ای می شه اومدم خوزستان. شکیب چند روز موند.
ولی کار داشت برای همینم زود برگشت اصفهان.
وقتی گفت اگه دوست داری بمون، از خدا خواسته قبول کردم.
دوست داشتم بیشتر بمونم ولی به خاطر هاکو باید برگردم.
همیشه موقع خوزستان اومدن، با شوق میام.
وقت برگشتن که می شه، حالم گرفته س.
اصفهان رو دوست دارم. ولی از خانواده م دورم.
دوس دارم بمونم همینجا. اصلا بیایم همینجا زندگی کنیم.
فعلا که به خاطر مادر شوهرم نمی شه.
مگه اینکه خدا بخواد و دختر بزرگش باهاش آشتی کنه.
البته در اون صورت هم مسئولیت ما نصف می شه.
ولی می تونیم باز مستقل بشیم که خودش عالیه.
نمی دونم چیکار کنم.
نمی دونم چطوری اینجا بودن رو تحمل کنم.
با اینکه در طول شبانه روز وقت زیادی رو با مادر شوهرم نمی گذرونم،
ولی کافیه نیم ساعت بشینم پیشش تا کل سیستم اعصاب و روانم
قاطی کنه و کلافه بشم.
یه سری اخلاقا رو همیشه داشته. یه تعداد هم جدید اضافه شده.
فراموشی گرفته اونم شدید. شایدم از عمد این کارو می کنه.
چون یه بار یه حرف رو به مدت دو هفته، روزی سه چهار بار به من
می زد. بعد به شوهرم گفتم کلافه شدم از این حرف.
بارها هم بهش گفتم مامان امروز چندمین باره اینو گفتین.
ولی باز می گفت و می گفت تا یه بار شکیب با صدای بلند گفت
مامان دیگه بسه این حرفو نزن دیوونه شدیم.
دیگه بعد از اون نگفت. حالا واقعا فراموش می کرد یا عمدی بود؟
الانم پیشش بودم نیم ساعت یه حرف رو می زد فقط.
شاید به نظر نیاد چیز مهمی باشه ولی اعصابم به هم ریخت.
نیم ساعت یه مکالمه پشت سر هم تکرار بشه واقعا روانی کننده س.
پا شدم اومدم تو اتاق. الانم مطمئنم پشت سرم می گه عروسم
نمیاد پیشم بشینه. بقیه هم نمی دونن جریان چیه.
واقعا نیاز به زندگی مستقل دارم.
می خوام خونه ی خودم باشم.
می خوام توی آرامش زندگی کنم.