یه هفته ای می شه اومدم خوزستان. شکیب چند روز موند.
ولی کار داشت برای همینم زود برگشت اصفهان.
وقتی گفت اگه دوست داری بمون، از خدا خواسته قبول کردم.
دوست داشتم بیشتر بمونم ولی به خاطر هاکو باید برگردم.
همیشه موقع خوزستان اومدن، با شوق میام.
وقت برگشتن که می شه، حالم گرفته س.
اصفهان رو دوست دارم. ولی از خانواده م دورم.
دوس دارم بمونم همینجا. اصلا بیایم همینجا زندگی کنیم.
فعلا که به خاطر مادر شوهرم نمی شه.
مگه اینکه خدا بخواد و دختر بزرگش باهاش آشتی کنه.
البته در اون صورت هم مسئولیت ما نصف می شه.
ولی می تونیم باز مستقل بشیم که خودش عالیه.
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۱ | 12:21 | نویسنده : مژگان |