نمی دونم چیکار کنم. 

نمی دونم چطوری اینجا بودن رو تحمل کنم. 

با اینکه در طول شبانه روز وقت زیادی رو با مادر شوهرم نمی گذرونم، 

ولی کافیه نیم ساعت بشینم پیشش تا کل سیستم اعصاب و روانم

قاطی کنه و کلافه بشم. 

یه سری اخلاقا رو همیشه داشته. یه تعداد هم جدید اضافه شده. 

فراموشی گرفته اونم شدید. شایدم از عمد این کارو می کنه. 

چون یه بار یه حرف رو به مدت دو هفته، روزی سه چهار بار به من

می زد. بعد به شوهرم گفتم کلافه شدم از این حرف. 

بارها هم بهش گفتم مامان امروز چندمین باره اینو گفتین. 

ولی باز می گفت و می گفت تا یه بار شکیب با صدای بلند گفت

مامان دیگه بسه این حرفو نزن دیوونه شدیم. 

دیگه بعد از اون نگفت. حالا واقعا فراموش می کرد یا عمدی بود؟

الانم پیشش بودم نیم ساعت یه حرف رو می زد فقط. 

شاید به نظر نیاد چیز مهمی باشه ولی اعصابم به هم ریخت. 

نیم ساعت یه مکالمه پشت سر هم تکرار بشه واقعا روانی کننده س.

پا شدم اومدم تو اتاق. الانم مطمئنم پشت سرم می گه عروسم

نمیاد پیشم بشینه. بقیه هم نمی دونن جریان چیه.

واقعا نیاز به زندگی مستقل دارم. 

می خوام خونه ی خودم باشم. 

می خوام توی آرامش زندگی کنم. 



تاريخ : شنبه هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 19:7 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.