دیشب مادر شوهرم رفت چند روز خونه ی دخترش بمونه.
قشنگ از همون ثانیه که از خونه خارج شد، هوا به شدت دلپذیر
شد و عطر شکوفه دمید 
امروز متوجه شدم از روزی که خونه ی خودمون رو ترک کردیم
و اومدیم با مادر شوهر زندگی کنیم، یعنی هشت ماه گذشته،
ما فقط زنده مانی کردیم. واقعا زندگی نکردیم.
امیدوارم بیشتر اونجا بمونه
چند وقت پیش بود که باز مادر شوهرم خانواده ی خواهر شوهرم رو
برای شام دعوت کرد و باز باید یه شام مفصل آماده می کردم.
اون شب قبل از اینکه خواهر شوهرم اینا بیان، جاریم با دوتا دختراش
اومدن یه سر بزنن.
نیلوفر (جاریم) با اینکه گفت نمی تونه برای شام بمونه، ولی توی
آماده کردن شام بهم کمک کرد.
حالا من و جاریم توی آشپزخونه بودیم یکی جلوی گاز، یکی جلوی
سینک داشتیم با هم حرف می زدیم.
یهو دیدم مادر شوهرم گفت ای جانم عروسای خوشگل منو ببین.
من نگاش کردم لبخند زدم.
راستش دلم نمی خواد کینه ای ازش به دل داشته باشم ولی
بعد از دعوای آخر، اصلا نمی تونم مث قبل نگاش کنم و واقعی
به روش لبخند بزنم. دلم صاف نیست باهاش.
بعد از اون روز فقط دارم از سمتش سیگنال منفی دریافت می کنم.
حالا نمی دونم خودم دارم ارتعاش منفی می فرستم یا دارم فرکانس
منفی اونو می گیرم. حس می کنم لبخندای اونم واقعی نیست.
این شرایط رو دوست ندارم. ولی نمی دونم چیکار کنم.
تنها چیزی که به ذهنم می رسه اینه که شبا که تا دیر موقع بیدارم،
یه مقدار روی آرامش ذهنم کار کنم و سعی کنم خستگی های
روحی روزانه رو از خودم دور کنم.
بالاخره این روزا تموم می شه و آرامش واقعی توی زندگیمون میاد.
نمی دونم چرا کسی که توان حرکتیش در حد خوابیدن و نشستن
روی تخت خوابش هست، چرا هی چپ و راست مهمون دعوت می کنه.
اونم به صرف شام و ناهار. اونم مهمون راه دور که چند روز می مونه.
اوج این حرکت اونجا بود که حدود سه هفته پیش، خانواده ی
داداشش از خوزستان اومدن اصفهان.
بعد من کی فهمیدم اینا دارن میان چند روز بمونن؟
دقیقا وقتی رسیدن اصفهان قبل از اینکه بیان خونه
حتی به خودش زحمت نداد بهم اطلاع بده مهمون داریم.
حالا من از کجا فهمیدم؟
وقتی با خواهرش صحبت می کرد و می گفت هنوز نرسیدن خونه.
منم کفری زنگ زدم به شکیب گفتم کی داره میاد؟ من نباید بدونم؟
اونم تعجب کرده بود گفت مگه کسی داره میاد؟ 
بعد دیدم تماس گرفت با مادرش اونم بهش گفت خانواده ی داییش و
پسر داییش با خانم و بچه هاشون رسیدن اصفهان دارن میان اینجا.
این که گذشت.
اون یکی دایی شوهرمم قبل از اینا اومده بود چند روز موند و رفت.
پسر عموهای شوهر جان هم یه روز اومدن.
پسر اون یکی داییش هم از شیراز دوهفته اینجا بود چهارشنبه رفت.
امروزم باز خواهر شوهرم اینا رو برای شام دعوت کرده.
خودشم نشسته هی می گه این کارو بکن اون کارو بکن.
نمی ذاره یه کم نفس بکشیم به کار و زندگی خودمون برسیم.