نمی دونم چرا کسی که توان حرکتیش در حد خوابیدن و نشستن

روی تخت خوابش هست، چرا هی چپ و راست مهمون دعوت می کنه. 

اونم به صرف شام و ناهار. اونم مهمون راه دور که چند روز می مونه. 

اوج این حرکت اونجا بود که حدود سه هفته پیش، خانواده ی

داداشش از خوزستان اومدن اصفهان. 

بعد من کی فهمیدم اینا دارن میان چند روز بمونن؟

دقیقا وقتی رسیدن اصفهان قبل از اینکه بیان خونه ​​​​​​

حتی به خودش زحمت نداد بهم اطلاع بده مهمون داریم.

حالا من از کجا فهمیدم؟ 

وقتی با خواهرش صحبت می کرد و می گفت هنوز نرسیدن خونه. 

منم کفری زنگ زدم به شکیب گفتم کی داره میاد؟ من نباید بدونم؟ 

اونم تعجب کرده بود گفت مگه کسی داره میاد؟ 

بعد دیدم تماس گرفت با مادرش اونم بهش گفت خانواده ی داییش و

پسر داییش با خانم و بچه هاشون رسیدن اصفهان دارن میان اینجا. 

این که گذشت. 

اون یکی دایی شوهرمم قبل از اینا اومده بود چند روز موند و رفت.

پسر عموهای شوهر جان هم یه روز اومدن. 

پسر اون یکی داییش هم از شیراز دوهفته اینجا بود چهارشنبه رفت. 

امروزم باز خواهر شوهرم اینا رو برای شام دعوت کرده. 

خودشم نشسته هی می گه این کارو بکن اون کارو بکن. 

نمی ذاره یه کم نفس بکشیم به کار و زندگی خودمون برسیم. 

 



تاريخ : یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰ | 16:45 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.