چند وقت پیش بود که باز مادر شوهرم خانواده ی خواهر شوهرم رو
برای شام دعوت کرد و باز باید یه شام مفصل آماده می کردم.
اون شب قبل از اینکه خواهر شوهرم اینا بیان، جاریم با دوتا دختراش
اومدن یه سر بزنن.
نیلوفر (جاریم) با اینکه گفت نمی تونه برای شام بمونه، ولی توی
آماده کردن شام بهم کمک کرد.
حالا من و جاریم توی آشپزخونه بودیم یکی جلوی گاز، یکی جلوی
سینک داشتیم با هم حرف می زدیم.
یهو دیدم مادر شوهرم گفت ای جانم عروسای خوشگل منو ببین.
من نگاش کردم لبخند زدم.
راستش دلم نمی خواد کینه ای ازش به دل داشته باشم ولی
بعد از دعوای آخر، اصلا نمی تونم مث قبل نگاش کنم و واقعی
به روش لبخند بزنم. دلم صاف نیست باهاش.
بعد از اون روز فقط دارم از سمتش سیگنال منفی دریافت می کنم.
حالا نمی دونم خودم دارم ارتعاش منفی می فرستم یا دارم فرکانس
منفی اونو می گیرم. حس می کنم لبخندای اونم واقعی نیست.
این شرایط رو دوست ندارم. ولی نمی دونم چیکار کنم.
تنها چیزی که به ذهنم می رسه اینه که شبا که تا دیر موقع بیدارم،
یه مقدار روی آرامش ذهنم کار کنم و سعی کنم خستگی های
روحی روزانه رو از خودم دور کنم.
بالاخره این روزا تموم می شه و آرامش واقعی توی زندگیمون میاد.