پاییز هم تموم شد. 

گرچه حس و حال پاییزی نداشتم، ولی بازم پاییز یه چیز دیگه س. 

یلدا مبارک 

زمستون جان! لطفا سراسر شادی و سلامتی و حال خوش باش ​​​​​​



تاريخ : سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 23:47 | نویسنده : مژگان |

متنفرم از اینکه خواب درس و مدرسه و دانشگاه رو ببینم.

همیشه ی خدا هم توی خواب امتحان دارم و درس نخوندم.

نمی دونم این همه لحظه های خوب داشته مدرسه و دانشگاه.

صاف باید قسمت امتحانش بیاد توی خوابم؟

یادم نمیاد هیچ وقت برای امتحان آماده نبوده باشم توی

سال های طولانی تحصیل.

حالا این خوابا چیه و چرا هر از گاهی سراغم میاد و

اینطور بهم استرس می ده، نمی دونم. 

تازه وقتی بیدار می شم و می بینم نه محصلم نه دانشجو، 

همچین خیالم راحت می شه که نگو 



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 18:14 | نویسنده : مژگان |

دیروز تولدم بود.

از همون شب قبلش، دوستام و فامیلام برام پیام تبریک فرستادن. 

دیروز هم که خانواده م برام یه دورهمی کوچیک خودمونی گرفتن. 

شکیب اصفهان بود. قبل از دوازده شب که وارد شانزده آذر بشه، 

زنگ زد که اولین نفر تولدمو تبریک بگه. 

کادومم می مونه واسه وقتی همو دیدیم. 

از خانواده ی شوهرم فقط دختر خواهر شوهرم بهم پیام داد و

تبریک گفت. بقیه هیچی نگفتن. 

حالا وقتی مناسبتی به نفع خودشونه، اگه زنگ نزنی جوری ناراحت

می شن که عالم و آدم می فهمن!

حتی مادرشوهرمم که آخر آبان تولدش بود و من و شکیب رفتیم

براش کلی تدارک دیدیم و کادو گرفتیم، اونم زنگ نزد. 

حالا چی!

فردای تولدش در میاره می گه من اصلا برام اهمیت نداره کسی

تولدم یادش باشه یا نه. کادوهایی که برام می گیرن هم هیچ ارزشی 

نداره برام ​​​​​​

ولش کن. فدا سرم اصلا. 

دلم می خواد از همین امروز که اولین ورق دفتر سال جدید عمرم 

رو باز کردم، فقط چیزای خوب ببینم و بشنوم. 

برای خودم اتفاقای خوب بیفته، از اطرافیانم هم خبرای خوب بشنوم. 

دلم می خواد بتونیم مستقل از مادر شوهر زندگی کنیم و آرامش

به اعصاب و روح و روانم برگرده. 

دلم می خواد همگی در سلامتی و تندرستی باشیم.

دیگه همه چیز خوب باشه دیگه  



تاريخ : چهارشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۰ | 17:44 | نویسنده : مژگان |

چند روز پیش من و شکیب اومدیم خوزستان. 

دیروز اون برگشت ولی من موندم.

واقعا نمی تونستم به این سرعت دوباره برگردم پیش مادر شوهر!

اینجا که میایم، مامانم اتاق خودشو می ده به ما.

دیروز صبح بعد از این که شکیب رو راهی کردم، دوباره گرفتم

خوابیدم تا دوازده ظهر. شب قبل دیر خوابیده بودم. مثل همیشه.

خلاصه صبح انگار واسه مامانم کاری پیش میاد که باید بره بیرون.

ولی چون می دونست من خوابم سبکه و زود بیدار می شم، 

قید بیرون رفتن رو زد و کارش رو عقب انداخت. 

وقتی اینو برام تعریف کرد یاد مادر شوهرم افتادم.

صبح ها از هشت، هشت و نیم به بعد، هر ترفندی بلده پیاده می کنه

تا من بیدار شم. از آهنگ گوش دادن با صدای بلند گرفته، 

تا بردن صدای تلویزیون به آخرین حد خودش و صد البته چندین بار

روشن کردن جارو برقی کوچیکش 

یه روز جمعه ساعت ​​​​طرفای نه صبح بود. آقا این جارو رو چند بار

هی روشن کرد، چند دقیقه نگه داشت دوباره خاموش کرد. 

بار پنجم که دوباره روشنش کرد، اونقدر کفری بودم که بلند گفتم

این دیگه چه کاریه!

شکیب انگار با صدای من بیدار شد. پا شد رفت با مامانش دعوا

که چرا این وقت صبح سر و صدا راه انداخته. 

مادرشوهرم گفت از کجا می دونستم تو این موقع خونه ای

فکر کردم رفتی سر کار ​​​​​​

شکیب حرف براش نیومد این شکلی برگشت تو اتاق ​​​​​​

حالا برعکسش مادر من هر وقت پیششونیم و شکیب می خوابه،

اینقدر حواسش هست که سر و صدا حتی تو آشپزخونه ایجاد

نکنه که یه وقت اذیت نشه. 

واقعا چقدر آدما با هم فرق دارن. 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۰ | 3:14 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.