چند روز پیش من و شکیب اومدیم خوزستان. 

دیروز اون برگشت ولی من موندم.

واقعا نمی تونستم به این سرعت دوباره برگردم پیش مادر شوهر!

اینجا که میایم، مامانم اتاق خودشو می ده به ما.

دیروز صبح بعد از این که شکیب رو راهی کردم، دوباره گرفتم

خوابیدم تا دوازده ظهر. شب قبل دیر خوابیده بودم. مثل همیشه.

خلاصه صبح انگار واسه مامانم کاری پیش میاد که باید بره بیرون.

ولی چون می دونست من خوابم سبکه و زود بیدار می شم، 

قید بیرون رفتن رو زد و کارش رو عقب انداخت. 

وقتی اینو برام تعریف کرد یاد مادر شوهرم افتادم.

صبح ها از هشت، هشت و نیم به بعد، هر ترفندی بلده پیاده می کنه

تا من بیدار شم. از آهنگ گوش دادن با صدای بلند گرفته، 

تا بردن صدای تلویزیون به آخرین حد خودش و صد البته چندین بار

روشن کردن جارو برقی کوچیکش 

یه روز جمعه ساعت ​​​​طرفای نه صبح بود. آقا این جارو رو چند بار

هی روشن کرد، چند دقیقه نگه داشت دوباره خاموش کرد. 

بار پنجم که دوباره روشنش کرد، اونقدر کفری بودم که بلند گفتم

این دیگه چه کاریه!

شکیب انگار با صدای من بیدار شد. پا شد رفت با مامانش دعوا

که چرا این وقت صبح سر و صدا راه انداخته. 

مادرشوهرم گفت از کجا می دونستم تو این موقع خونه ای

فکر کردم رفتی سر کار ​​​​​​

شکیب حرف براش نیومد این شکلی برگشت تو اتاق ​​​​​​

حالا برعکسش مادر من هر وقت پیششونیم و شکیب می خوابه،

اینقدر حواسش هست که سر و صدا حتی تو آشپزخونه ایجاد

نکنه که یه وقت اذیت نشه. 

واقعا چقدر آدما با هم فرق دارن. 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۰ | 3:14 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.