دیروز تولدم بود.

از همون شب قبلش، دوستام و فامیلام برام پیام تبریک فرستادن. 

دیروز هم که خانواده م برام یه دورهمی کوچیک خودمونی گرفتن. 

شکیب اصفهان بود. قبل از دوازده شب که وارد شانزده آذر بشه، 

زنگ زد که اولین نفر تولدمو تبریک بگه. 

کادومم می مونه واسه وقتی همو دیدیم. 

از خانواده ی شوهرم فقط دختر خواهر شوهرم بهم پیام داد و

تبریک گفت. بقیه هیچی نگفتن. 

حالا وقتی مناسبتی به نفع خودشونه، اگه زنگ نزنی جوری ناراحت

می شن که عالم و آدم می فهمن!

حتی مادرشوهرمم که آخر آبان تولدش بود و من و شکیب رفتیم

براش کلی تدارک دیدیم و کادو گرفتیم، اونم زنگ نزد. 

حالا چی!

فردای تولدش در میاره می گه من اصلا برام اهمیت نداره کسی

تولدم یادش باشه یا نه. کادوهایی که برام می گیرن هم هیچ ارزشی 

نداره برام ​​​​​​

ولش کن. فدا سرم اصلا. 

دلم می خواد از همین امروز که اولین ورق دفتر سال جدید عمرم 

رو باز کردم، فقط چیزای خوب ببینم و بشنوم. 

برای خودم اتفاقای خوب بیفته، از اطرافیانم هم خبرای خوب بشنوم. 

دلم می خواد بتونیم مستقل از مادر شوهر زندگی کنیم و آرامش

به اعصاب و روح و روانم برگرده. 

دلم می خواد همگی در سلامتی و تندرستی باشیم.

دیگه همه چیز خوب باشه دیگه  



تاريخ : چهارشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۰ | 17:44 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.