امشب رفته بودیم یه کم دور دور. خوب بود. 

ولی وقتی از کنار خونه ای که دو سال توش زندگی کردیم رد شدیم،

با تمام وجود دلم گرفت و اشکم در اومد. 

شکیب گفت یادش بخیر خونه مون و خاطرات نبات ​​​​​​

توی همون تاریکی خیابون، با اینکه خیلی سعی کردم جلوی خودمو

بگیرم، ولی بازم چند قطره اشک از چشمام سرازیر شد. 

حتی الان هم که دارم اینو می نویسم، بازم اشکم در اومده ​​​​​​

دلم خیلی تنگ شده واسه خونه مون. دلم پر می کشه واسه نبات. 

انگار خیلی سال ازشون گذشته. انگار فقط یه خواب بود. 

انگار واقعیت نداشت. خیلی زود گذشت. 

چقدر دلتنگم 



تاريخ : چهارشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۰ | 22:59 | نویسنده : مژگان |

دیروز برگشتم اصفهان. پسر خاله ی شوهرم هنوز اینجاست. 

ده روز دیگه هم می مونه ​​​​​​

این یکی مثل مهمونای قبلی رو اعصاب نیست. ولی بازم راحت نیستم. 

بیشتر مشکل کمبود جا دارم. وقتی خودت خونه داری، سخته بعدش

بچپی تو یه اتاق و وسایلی که توی کل خونه پخش بودن رو حالا

ناچار باشی توی یه اتاق جا بدی. 

خونه ی مادر شوهرم که اومدیم، یه اتاق کلاً شد انبار.

یه اتاقم برای ماست، یکی هم مثلا خالی می موند که از فردای

روزی که اسباب کشی کردیم هنوز یه روزم خالی نبوده.

تازه دیروز نوشین می گفت مرجان (خانم پسر دایی مادر شوهرم) 

گفته شهریور می خوان دوباره بیان 

اینا هنوز برنگشتن خونه ی خودشون دوباره تو فکرن بیان اینجا 

مادر شوهرم گفت اینا خواستن بیان من می رم تهران! 

گفتم منم می رم خوزستان ​​​​​​​​​​

یعنی با تمام وجود خونه ی خودمو می خوام. 



تاريخ : دوشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۰ | 1:10 | نویسنده : مژگان |

یعنی قشنگ انگار یه دونه بمب خورده وسط فامیل شوهر من، 

هر کدومشون رو پرت کرده یه جای ایران که هیچ، یه گوشه ی دنیا!

جدا از برادر شوهرم که فرانسه س، کلی فامیل هم توی انگلیس 

و آلمان و استرالیا و یکی دو کشور دیگه دارن. 

توی ایران هم جدا از اصفهان، شیراز و یکی دیگه از شهرهای استان 

فارس، تهران و کرج و سه چهار شهر خوزستان باز اینا فامیل دارن.

یک ماه پیش که خانواده ی پسر دایی مادر شوهرم مهمونمون بودن، 

الان بیشتر از سه هفته هم هست که پسر خاله ی شوهرم اونجاست. 

خاله شم بود که اون یه هفته بیشتر نموند. 

حالا پریروز که داشتم با خواهر شوهرم صحبت می کردم واسه

احوال پرسی از شوهرش که جدیدا فهمیدن مریضه، گفت اگه

خواستم برم اصفهان یه موقع برم که محمد (پسر خاله ی شوهرم) پیش

مامان باشه. چون نمی خواد نوشین رو بفرسته پیش مامانش.

هم کمکشو لازم داره هم اینکه چون مرتب می رن بیمارستان و

مریض کرونایی زیاد هست، می ترسه که ناقل باشن یه وقت. 

تا اینجاش منطقی بود ولی در ادامه گفت به "ف" بگو بیاد دنبالت

چمدونت آماده دم در باشه که تا رسید فردا صبح برگردین. 

خوشم نیومد از حرفش. دلیل نداره واسه من تعیین تکلیف کنه.

حرفاشو به شکیب گفتم. چون شرایطش رو می دونم و آخرین

چیزی که می خوام اینه که تو این وضعیت به خاطر ما باری

بیفته روی دوششون.

شکیب گفت فردا (که دیروز باشه) میاد دنبالم پس فردا هم برگردیم.

گفتم من اینجوری نمیام. کار دارم باید خودت باشی که این ور

اون ور بریم کارامو انجام بدم. 

راستش دلم نمی خواد برم اونجا اصلا ولی کاریش نمی تونم بکنم. 

زندگی با مادر شوهرم رو دوست ندارم. 

حالا دیروز شکیب اومد که یه چند روز بمونه و بعدش برگردیم.

کاش مثل همیشه می رفتیم خونه ی خودمون. 



تاريخ : سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰ | 9:50 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.