یعنی قشنگ انگار یه دونه بمب خورده وسط فامیل شوهر من،
هر کدومشون رو پرت کرده یه جای ایران که هیچ، یه گوشه ی دنیا!
جدا از برادر شوهرم که فرانسه س، کلی فامیل هم توی انگلیس
و آلمان و استرالیا و یکی دو کشور دیگه دارن.
توی ایران هم جدا از اصفهان، شیراز و یکی دیگه از شهرهای استان
فارس، تهران و کرج و سه چهار شهر خوزستان باز اینا فامیل دارن.
یک ماه پیش که خانواده ی پسر دایی مادر شوهرم مهمونمون بودن،
الان بیشتر از سه هفته هم هست که پسر خاله ی شوهرم اونجاست.
خاله شم بود که اون یه هفته بیشتر نموند.
حالا پریروز که داشتم با خواهر شوهرم صحبت می کردم واسه
احوال پرسی از شوهرش که جدیدا فهمیدن مریضه، گفت اگه
خواستم برم اصفهان یه موقع برم که محمد (پسر خاله ی شوهرم) پیش
مامان باشه. چون نمی خواد نوشین رو بفرسته پیش مامانش.
هم کمکشو لازم داره هم اینکه چون مرتب می رن بیمارستان و
مریض کرونایی زیاد هست، می ترسه که ناقل باشن یه وقت.
تا اینجاش منطقی بود ولی در ادامه گفت به "ف" بگو بیاد دنبالت
چمدونت آماده دم در باشه که تا رسید فردا صبح برگردین.
خوشم نیومد از حرفش. دلیل نداره واسه من تعیین تکلیف کنه.
حرفاشو به شکیب گفتم. چون شرایطش رو می دونم و آخرین
چیزی که می خوام اینه که تو این وضعیت به خاطر ما باری
بیفته روی دوششون.
شکیب گفت فردا (که دیروز باشه) میاد دنبالم پس فردا هم برگردیم.
گفتم من اینجوری نمیام. کار دارم باید خودت باشی که این ور
اون ور بریم کارامو انجام بدم.
راستش دلم نمی خواد برم اونجا اصلا ولی کاریش نمی تونم بکنم.
زندگی با مادر شوهرم رو دوست ندارم.
حالا دیروز شکیب اومد که یه چند روز بمونه و بعدش برگردیم.
کاش مثل همیشه می رفتیم خونه ی خودمون.