امشب رفته بودیم یه کم دور دور. خوب بود. 

ولی وقتی از کنار خونه ای که دو سال توش زندگی کردیم رد شدیم،

با تمام وجود دلم گرفت و اشکم در اومد. 

شکیب گفت یادش بخیر خونه مون و خاطرات نبات ​​​​​​

توی همون تاریکی خیابون، با اینکه خیلی سعی کردم جلوی خودمو

بگیرم، ولی بازم چند قطره اشک از چشمام سرازیر شد. 

حتی الان هم که دارم اینو می نویسم، بازم اشکم در اومده ​​​​​​

دلم خیلی تنگ شده واسه خونه مون. دلم پر می کشه واسه نبات. 

انگار خیلی سال ازشون گذشته. انگار فقط یه خواب بود. 

انگار واقعیت نداشت. خیلی زود گذشت. 

چقدر دلتنگم 



تاريخ : چهارشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۰ | 22:59 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.