امشب مثلا شام خونه ی مادر شوهرم دعوت بودیم.

بین شوهرم با خواهرش سر یه مساله ای یه بحث جزئی پیش اومد.

بحثی که خواهر شوهرم هی ادامه ش داد تا شوهرم کفری شد

و سرش فریاد کشید.

خواهر شوهرم هم بیشتر ناراحت شد و گفت جلو یه غریبه! باهام

اینطوری رفتار می کنی؟ منو می گفت​​​​​​

قشنگ تو افق محو شدم ​​​​​​

منو باش که خودمو عضو خانواده ی شوهرم می دونستم.

آخرشم شام نخورده برگشتیم خونه خودمون 



تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹ | 3:9 | نویسنده : مژگان |

چرا مهر اینقدر زود تموم شد ​​​​​​

دلم می خواد همه ش پاییز باشه. عاشق این فصلم ​​​​​​

یه حال و هوای دیگه داره پاییز. قشنگه. خاصه. 

حتی بهار هم این حس و حال رو نداره. 

نمی شه پاییز به جای سه ماه، دوازده ماه باشه؟ 



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۹ | 0:41 | نویسنده : مژگان |

دیروز بالاخره خواهر شوهر ارشدمو دیدم.

الان دو سال و نیمه وارد خانواده ی شوهرم شدم و همیشه اسم

آبجی فریبا رو می شنیدم. ولی تا دیروز ندیده بودمش.

فریبا ظاهرا فازش متفاوته. با مادر شوهرم به مشکل خورده بود

و برای مدت زیادی حتی تلفنی هم با خانواده ش در ارتباط نبود. 

البته به جز شوهرم. چون دیدم چند بار به شکیب زنگ زد. 

حالا هفته ی پیش شکیب اتفاقی می بینتش و فریبا خانوم

یهویی می گه منو ببر پیش مامان!

بعد از اون باز اومد و اینطوری شد که بالاخره زیارتش نمودیم!

طفلی منو که دید گریه کرد. بغلم کرد و کلی ماچ و موچ. ​​​​​​



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ | 4:4 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.