امشب مثلا شام خونه ی مادر شوهرم دعوت بودیم.
بین شوهرم با خواهرش سر یه مساله ای یه بحث جزئی پیش اومد.
بحثی که خواهر شوهرم هی ادامه ش داد تا شوهرم کفری شد
و سرش فریاد کشید.
خواهر شوهرم هم بیشتر ناراحت شد و گفت جلو یه غریبه! باهام
اینطوری رفتار می کنی؟ منو می گفت
قشنگ تو افق محو شدم
منو باش که خودمو عضو خانواده ی شوهرم می دونستم.
آخرشم شام نخورده برگشتیم خونه خودمون 
چرا مهر اینقدر زود تموم شد
دلم می خواد همه ش پاییز باشه. عاشق این فصلم
یه حال و هوای دیگه داره پاییز. قشنگه. خاصه.
حتی بهار هم این حس و حال رو نداره.
نمی شه پاییز به جای سه ماه، دوازده ماه باشه؟ 
دیروز بالاخره خواهر شوهر ارشدمو دیدم.
الان دو سال و نیمه وارد خانواده ی شوهرم شدم و همیشه اسم
آبجی فریبا رو می شنیدم. ولی تا دیروز ندیده بودمش.
فریبا ظاهرا فازش متفاوته. با مادر شوهرم به مشکل خورده بود
و برای مدت زیادی حتی تلفنی هم با خانواده ش در ارتباط نبود.
البته به جز شوهرم. چون دیدم چند بار به شکیب زنگ زد.
حالا هفته ی پیش شکیب اتفاقی می بینتش و فریبا خانوم
یهویی می گه منو ببر پیش مامان!
بعد از اون باز اومد و اینطوری شد که بالاخره زیارتش نمودیم!
طفلی منو که دید گریه کرد. بغلم کرد و کلی ماچ و موچ.