دیروز بالاخره خواهر شوهر ارشدمو دیدم.
الان دو سال و نیمه وارد خانواده ی شوهرم شدم و همیشه اسم
آبجی فریبا رو می شنیدم. ولی تا دیروز ندیده بودمش.
فریبا ظاهرا فازش متفاوته. با مادر شوهرم به مشکل خورده بود
و برای مدت زیادی حتی تلفنی هم با خانواده ش در ارتباط نبود.
البته به جز شوهرم. چون دیدم چند بار به شکیب زنگ زد.
حالا هفته ی پیش شکیب اتفاقی می بینتش و فریبا خانوم
یهویی می گه منو ببر پیش مامان!
بعد از اون باز اومد و اینطوری شد که بالاخره زیارتش نمودیم!
طفلی منو که دید گریه کرد. بغلم کرد و کلی ماچ و موچ.
تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ | 4:4 | نویسنده : مژگان |