امشب خیلی دلم واسه بابا تنگ شده

4 آذر ماه 85 بود که مادربزرگم (مامان مامانم) برای همیشه رفت.

6 آذر 95 هم بابابزرگم (بابای بابام) واسه همیشه رفت.

توی یه روز، توی اون تاریخ، بودنشون تموم شد.

و بعد از اون، هر روزی که بیاد، اونا دیگه نیستن.

بازم همون جای خالی. لعنت به جاهای خالی



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ | 1:33 | نویسنده : منِ گذشته |

گاهی جاهای خالی، چقدر پررنگ می شن.

یه صندلی خالی، یه اتاق خالی، یه نیمکت خالی، یه درخت که زمانی زیرش بودی...

جاهای خالی تو ذوق می زنن.

جاهای خالی دردناکن.



تاريخ : جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ | 20:26 | نویسنده : منِ گذشته |

از یک ماه پیش، قرار بود واسه تولدم مهمونی بالماسکه بگیرم.

همه لباسا و ماسکاشون رو آماده کرده بودن و نشونم می دادن که چطوره.

لباس و ماسک خودمم آماده بود اما رفتن بابابزرگ همه ی شوقمو گرفت.

حتی یه تولد ساده هم نگرفتم. تازه ده روزه بابا رفته



تاريخ : سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۵ | 21:34 | نویسنده : منِ گذشته |

بابابزرگم رفت

یه عالمه حسرت موند برام



تاريخ : یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ | 0:44 | نویسنده : منِ گذشته |

دلم گرفته. حال بابابزرگم خوب نیست. دیگه هم نمی خواد بیمارستان بمونه.

می گه ببریدم خونه توی خونه ی خودم و روی تخت خودم بمیرم

فردا مرخصش می کنن. چقدر حالم مزخرفه



تاريخ : دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ | 1:20 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.