نمی دونم مشکل قسمت کدهای وبلاگ چیه. دنباله ی موس رو برداشتم، اما هستش هنوز.

کد آهنگ می دم بهش، اما اجرا نمی کنه. دوس داشتم این آهنگ رو بذارم برا وبلاگ.

آهنگ زود برمی گردم از روزبه نعمت اللهی.

 

همه جا طوفانه، عکستو گم کردم

جلوی ایوون باش، زود برمی گردم

با دلی دریایی، با لبایی خاموش

صبر کن تا دیدار، تو شب رویا پوش

 

با خیالت گاهی، خوش خیالی دارم

کاش می فهمیدی، که چه حالی دارم

می رم اما این بار، زود برمی گردم

صبر کن تا دیدار، زود برمی گردم

 

نامه هات چیزی جز، بغض و خاکستر نیست

حالمو می پرسی، حال من بهتر نیست

سوت و کورم بی تو، ساعتم خوابیده

تازه فهمیدم باد، عطرتم دزدیده

 

خنده هات همرامه، بغض من همراته

دلخوشی با یادم، دلخوشیم رویاته

می رم اما این بار، زود برمی گردم

صبر کن تا دیدار، زود برمی گردم



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۵ | 1:14 | نویسنده : منِ گذشته |

وقتی دلت بد جور گرفته،

نه می دونی واسه چی،

نه کسی هست باهاش حرف بزنی...



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۵ | 1:42 | نویسنده : منِ گذشته |

امروز بعد از مدت ها با راضیه صحبت کردم. بهم گفت ازدواج کرده. چه بی خبر.

چند سال همدم تنهایی هاش بودم و وقتایی که واسه محسن دلتنگ می شد و نبودش،

آرومش می کردم. اون وقت حتی بهم نگفت عروسیشه. کلا آدما فقط وقتای ناراحتی دوست

می خوان انگار. مهم نیست. ایشاالله که همیشه خوشحال و خوشبخت باشه.

ازدواج کردن چه حسی داره؟ همسر داشتن، اینکه یکی رو داشته باشی مال خودت.

یکی که همیشه برات می مونه. نمی دونم.



تاريخ : دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ | 17:21 | نویسنده : منِ گذشته |

نمی دونی چرا یکشنبه رو دوست داری. روز محبوبته. اونم بی دلیل.

صبح رفتی سر کار. دیگه مثل همیشه محجبه نبودی. سه چهار تا دوخت از مقنعه تو باز کردی.

بالاخره با شال که محجبه نیستی. چرا پس اونجا اینقدر مقنعه ت تو صورتت باشه؟

همون اول جاوید رو می بینی. مثل همیشه با دیدنت لبخند می زنه و می گه سلام خانمِ ...

تو هم با همون صدای تو دماغی از سرما خوردگی لبخند می زنی و جوابشو می دی.

و اما غروب...

غروبای پاییز خیلی قشنگه. هنوز بارون نباریده. نکنه با بارون دلگیر بشه غروب.

دوس داشتم امشب بریم خونه ی خاله اینا. نمی دونم جور بشه یا نه.

حالا نشه خیلی هم مهم نیست.

وای سرفه دیوونه م کرد. یه لیوان چای آویشن خوردم. بهتر شدم یه ذره.

پاشم برم به کارم برسم. کارمو دوس دارم



تاريخ : یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ | 18:54 | نویسنده : منِ گذشته |

پاییز، مهر، حس خاصی بهم نمی ده. گرچه همیشه عاشق پاییزم.

راستش یادم نمیاد دوست داشتن و دوست داشته شدن چطوری بود.

کلمات عاشقانه از یادم رفته.

سرم به کارم گرمه. یه عالمه برنامه دارم. نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم.

من خوبم، خوشحالم و باید موفق بشم



تاريخ : جمعه نهم مهر ۱۳۹۵ | 14:59 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.