نمی دونی چرا یکشنبه رو دوست داری. روز محبوبته. اونم بی دلیل.
صبح رفتی سر کار. دیگه مثل همیشه محجبه نبودی. سه چهار تا دوخت از مقنعه تو باز کردی.
بالاخره با شال که محجبه نیستی. چرا پس اونجا اینقدر مقنعه ت تو صورتت باشه؟
همون اول جاوید رو می بینی. مثل همیشه با دیدنت لبخند می زنه و می گه سلام خانمِ ...
تو هم با همون صدای تو دماغی از سرما خوردگی لبخند می زنی و جوابشو می دی.
و اما غروب...
غروبای پاییز خیلی قشنگه. هنوز بارون نباریده. نکنه با بارون دلگیر بشه غروب.
دوس داشتم امشب بریم خونه ی خاله اینا. نمی دونم جور بشه یا نه.
حالا نشه خیلی هم مهم نیست.
وای سرفه دیوونه م کرد. یه لیوان چای آویشن خوردم. بهتر شدم یه ذره.
پاشم برم به کارم برسم. کارمو دوس دارم 
تاريخ : یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ | 18:54 | نویسنده : منِ گذشته |