دیروز دوستم مهدیه رو بیرون دیدم. مطمئنم اونم منو دید اما راهشو کج کرد و رفت.
خدا می دونه چقدر ناراحت شدم. چقدر بهم بر خورد. چقدر ازش بدم اومد.
پنج شش سال پیش که هنوز با سعید ازدواج نکرده بود و فقط عاشق هم بودن، مژگان
پناه ناله ها و دلتنگیاش بود. تا دلش می گرفت زنگ می زد مژگان بریم بیرون.
منم همیشه حاضر و آماده کنارش بودم. اون روزا هیشکی تو زندگیم نبود.
یادمه شش سال پیش، یه روز خیلی بی تاب بود. بهم گفت مژگان دیگه پیر شدم.
سعید نیومد خواستگاریم. چقدر اشک می ریزم. چقدر عذاب می کشم.
من دلداریش می دادم و می گفتم مهدیه خودتو واسه این چیزا ناراحت نکن.
ببین من حتی کسی رو ندارم سراغی ازم بگیره و بهم زنگ بزنه یا پیام بده.
اما سعید عاشقته و هر روز با هم در تماسین. بالاخره میادش و عروسش می شی.
الان دیگه بیشتر از سه ساله که مهدیه و سعید ازدواج کردن و یه پسر کوچولوی
یه ساله دارن.
مهر ماه سال 93 بود. یه روز که بازم دلم بد جور شکسته بود، یه روز که داشتم
از درد می مردم، داشتم بال بال می زدم و نفسم بالا نمی اومد از رنجی که می کشیدم،
کسی رو برای درد دل پیدا نکردم جز مهدیه. چون درد عشق رو می دونست.
پیامش دادم. گفتم دیگه پیر شدم. دارم عذاب می شکم.
یعنی دقیقا چیزایی رو گفتم که خودش چهار پنج سال پیش بهم گفته بود.
اون وقت جواب مهدیه چی بود؟
مژگان بیخیال! فکر می کنی درد داری. کدوم درد آخه. اینقدر مردم هستن دردای
بزرگ دارن که درد تو پیششون هیچی نیست!
گفتم ببخش مزاحمت شدم. حق با توئه. مشکلم مسخره س.
اما فقط خدا می دونه چقدر حرفاش دردمو بیشتر کرد. من چطوری اونو دلداری داده بودم،
اون چطوری جواب منو داد. اونم وقتی با عشقش ازدواج کرده بود و ثمره ی عشقشون رو
توی آغوشش داشت.
مهم نیست. بعضیا نا رفیقن. تا وقتی بهت نیاز دارن چپ و راست زنگ می زنن و تو می شی
بهترین. چون تنهاشون نمی ذاری. وقتی مشکلشون حل شد، دیگه نمی شناسنت.
خیلی سرم با کار شلوغ شده. روزایی می شه که از ساعت 8 و نیم صبح تا 1 شب یکسره
مشغولم. بعضی روزامم خلوت تره.
اما نمی دونم چرا شبا با همه ی خستگی خوابم نمی بره. مهم نیست.
من باید توی کارم موفق بشم و می شم.
کارمو دوست دارم. بهم انرژی مثبت می ده. یعنی دقیقا مقابل شغلای قبلیم هست.
چند روز پیش موسس آموزشگاه باهام تماس گرفت و ازم خواست که برگردم سر کار قبلیم.
خب صدیقه مسئولیت اداره ی آموزشگاه رو به عهده داشت که به رحمت خدا رفت.
یاد قدیما بخیر. صدیقه مدیر شیفت صبح آموزشگاه بود و من مدیر شیفت بعد از ظهر.
حس خیلی خوبی داشت وقتی با بچه ها برخورد داشتی. چه رفتاری اون موقع خودمون
با مدیر و ناظم مدرسه مون داشتیم؟ همونجوری بود. خانم اینجوری، خانم اونجوری.
اما با همه ی تلاشی که برای اداره ی آموزشگاه به بهترین شکل ممکن می کردیم،
بازم این خانم موسس قدر کارمون رو نمی دونست و اختیاراتمون رو زیر سوال می برد.
من که در ظاهر به خاطر اختلاف با موسس آموزشگاه و در واقع به خاطر اون کار همکار
سابقم (همون که گفتم قصد داشت ناغافل بوسم کنه) قید آموزشگاه رو زدم.
اما کار الانم...
زمین تا آسمون فرق داره. دیگه نمی گن من چی می خوام. می پرسن تو چی می خوای.
کسی نمی زنه تو سرت. همه می خوان رشد کنی.
جلسات مختلف، کلاسای جور وا جور، پیگیری ها و همه چیز عالیه. راضیم ازش 
امشب الهام ازم پرسید مژگان تا حالا عاشق شدی؟ گفتم نپرس.
گفت باشه ولی بعدا باید بهم بگی. گفتم باشه.
دلم گرفت. سکوت کردم. معلوم بود که جواب چیه.
گفت خاک به سر اونی که تو عاشقش شدی و قدرتو ندونست.
بغضم گرفت و توی سکوتم فرو رفتم. با یه دل شکسته 
واسه بعضیا، همه چیز حاضر و آماده س. لازم نیست تلاش کنن. فقط باید بخوان.
بعضیا هم هر کاری می کنن، هر چی تلاش می کنن، باز دره بسته می مونه.
فک کن یه درصد این قضیه تو کَت من بره. هیچ توجیهی برای این بی عدالتی نیست.
چند روزی می شد از دوستم صدیقه بی خبر بودم. دیروز دلم هواشو کرد. پیامش دادم.
دیدم بهش نمی رسه. امروز نسترن بهم خبر داد که صبح صدیقه فوت شد. شوکه شدم.
هنوزم تو شوکم. یاد تموم لحظه هایی افتادم که با هم گذرونده بودیم. همه ی خنده ها و
شیطنت هامون. حتی اشکاش وقتی بار اول مهران رو دیده بود و اونقدر هیجان زده شده
بود که مثل ابر بهار اشک می ریخت. وقتی مهران دلشو شکوند و رهاش کرد. همه ش
از ذهنم رد شد. رفتم پروفایل واتس اپش رو نگاه کردم. پنج روز پیش استتوسش رو به روز
کرده بود. یعنی روزایی که بیمارستان بستری بود و ازش بی خبر بودم. انگار چشم به راه
کسی بود. انگار منتظر بود یه فرد خاص حالشو بپرسه. اینو نوشته بود:
" بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد "
بدتر دلم گرفت با دیدن این شعر. چشم به راه کسی بود که ازش بی خبر مونده بود.
یه نامرد. ای خدا... دل بعضی آدما رو از چی ساختی؟
باورم نمی شه صدیقه دیگه نیست. دلم براش تنگ شده.
کلاس گیتارمو گذاشتم کنار چون نمی تونستم بزنم، بخونم ولی اشک نریزم.
خدا می دونه چقدر اشکام روی گیتارم چکیده. دلم می خواد دوباره برم سراغش.
ولی می دونم اذیت می شم. واسه همینم فعلا بیخیالش.
منتظرم روزی برسه که دیگه یه آهنگ، دلمو بیچاره و اشکامو سرازیر نکنه.
اون روز می رسه. چون می خوام که برسه و دور هم نیست اومدنش.