کارمو دوست دارم. بهم انرژی مثبت می ده. یعنی دقیقا مقابل شغلای قبلیم هست.
چند روز پیش موسس آموزشگاه باهام تماس گرفت و ازم خواست که برگردم سر کار قبلیم.
خب صدیقه مسئولیت اداره ی آموزشگاه رو به عهده داشت که به رحمت خدا رفت.
یاد قدیما بخیر. صدیقه مدیر شیفت صبح آموزشگاه بود و من مدیر شیفت بعد از ظهر.
حس خیلی خوبی داشت وقتی با بچه ها برخورد داشتی. چه رفتاری اون موقع خودمون
با مدیر و ناظم مدرسه مون داشتیم؟ همونجوری بود. خانم اینجوری، خانم اونجوری.
اما با همه ی تلاشی که برای اداره ی آموزشگاه به بهترین شکل ممکن می کردیم،
بازم این خانم موسس قدر کارمون رو نمی دونست و اختیاراتمون رو زیر سوال می برد.
من که در ظاهر به خاطر اختلاف با موسس آموزشگاه و در واقع به خاطر اون کار همکار
سابقم (همون که گفتم قصد داشت ناغافل بوسم کنه) قید آموزشگاه رو زدم.
اما کار الانم...
زمین تا آسمون فرق داره. دیگه نمی گن من چی می خوام. می پرسن تو چی می خوای.
کسی نمی زنه تو سرت. همه می خوان رشد کنی.
جلسات مختلف، کلاسای جور وا جور، پیگیری ها و همه چیز عالیه. راضیم ازش 