چند روزی می شد از دوستم صدیقه بی خبر بودم. دیروز دلم هواشو کرد. پیامش دادم.

دیدم بهش نمی رسه. امروز نسترن بهم خبر داد که صبح صدیقه فوت شد. شوکه شدم.

هنوزم تو شوکم. یاد تموم لحظه هایی افتادم که با هم گذرونده بودیم. همه ی خنده ها و

شیطنت هامون. حتی اشکاش وقتی بار اول مهران رو دیده بود و اونقدر هیجان زده شده

بود که مثل ابر بهار اشک می ریخت. وقتی مهران دلشو شکوند و رهاش کرد. همه ش

از ذهنم رد شد. رفتم پروفایل واتس اپش رو نگاه کردم. پنج روز پیش استتوسش رو به روز

کرده بود. یعنی روزایی که بیمارستان بستری بود و ازش بی خبر بودم. انگار چشم به راه

کسی بود. انگار منتظر بود یه فرد خاص حالشو بپرسه. اینو نوشته بود:

" بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد "

بدتر دلم گرفت با دیدن این شعر. چشم به راه کسی بود که ازش بی خبر مونده بود.

یه نامرد. ای خدا... دل بعضی آدما رو از چی ساختی؟

باورم نمی شه صدیقه دیگه نیست. دلم براش تنگ شده.



تاريخ : پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 23:14 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.