دیشب همینطور رفتم پیاده روی واسه خودم.
بعد نزدیک خونه ی مادر شوهر شدم گفتم بذار یه سر هم به اون بزنم.
رفتم پیشش سراغ شکیب رو گرفت. گفتم پیاده اومدم.
دیگه شروع کرد که پیاده روی واسه چیه تو که چاق نیستی و
از این حرفا.
در ادامه رسید به بچه. می گفت بچه نیارینا تو این شرایط.
گفتم مامان ما اصلا تو فکر بچه نیستیم.
اونم می گفت نه به هیچ دردی نمی خوره نیارین اصلا!
مونده بودم چقدر بعضی آدما قدر نشناسن.
من بیشتر از دو ساله توی این شهر غریب دارم شبامو تنهایی
می خوابم و شوهرم پیش مامانش می خوابه.
بعد همین مادر می گه بچه به درد نمی خوره.
چی بگم.
البته ما اگه به فکر بچه نیستیم به این خاطر نیست که فکر می کنیم
به درد نمی خوره.
به این خاطره که فکر می کنیم شرایط فعلی مملکت ما به درد
بچه و آینده ش نمی خوره.
شکیب چون خودش پشتوانه ای از خانواده ش نداشت و حمایتی
از سمت اونا ندید، دلش نمی خواد تا وقتی خیالش از بابت
رفاه و آینده ی بچه راحت نیست، بچه دار بشیم.
منم باهاش هم نظرم.
تازه بچه های این دوره مثل ما قانع و بی زبون نیستن.
خواسته هاشون فراهم نشه براشون مثل پسر دوستم برمی گردن
به پدر و مادر می گن وقتی از پس مخارجش بر نمی اومدی
واسه چی خودخواهی به خرج دادی و بچه دار شدی.
راستم می گه پسره.
وقتی شرایطشو نداری و بچه میاری، چیزی جز خودخواهی نیست.