بالاخره دیروز مهمونا رفتن.
قشنگ از پونزدهم ماه قبل درگیر مهمون بودیم تا دیروز.
شکیب از تهران که برگشت، دایی و زن دایی و پسر دایی و خانمش
هم همراش برگشتن.
بازم برو و بیاهای ما شروع شد.
خیلی کلافه شدم. بد نمی گذشت ولی خسته شدم.
دوست داشتم هر کدوم با فاصله ی زمانی از همدیگه می اومدن تا
واقعا از بودنشون لذت ببریم.
اینجوری فشار مالی هم به ما وارد نمی شد.
دقیقا از همون پونزدهم ماه قبل تا اول ماه جدید که حقوق
مادرشوهرم واریز شد، تمام مدت شکیب داشت خرج خونه ی
مادرش و مهمونا رو می داد.
بعد یه بیشعوری میاد توی کامنت مزخرفاتی می گه که لایق خودشه و بس.
تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۴ | 12:22 | نویسنده : مژگان |