سه شنبه ی دو هفته پیش بود که خواهر شوهرم با شوهرش و

دخترش از تهران اومدن اینجا خونه ی مادر شوهرم.

اینا قانونشون اینه که وقتی مهمون واسه مادر شوهرم میاد،

ما هم باید بریم پیششون هر روز بدون استثناء.

جمعه که شوهر خواهر شوهرم با دخترش برگشتن تهران.

خواهر شوهر جون ولی موند پیش مامانش تا جمعه ی بعد

که شوهرش بیاد دنبالش.

ازم هم قول گرفت توی این یک هفته، هر روز ناهار و شام رو

بریم اونجا دور هم باشیم.

منم اوکی بودم به هر حال یه هفته بری سر شام و ناهار آماده

کی بدش میاد 😂

چهارشنبه ی هفته ی پیش یعنی سه روز قبل از رفتن خواهر شوهرم،

پسر دایی شون با خانمش باز از تهران اومدن خونه ی عمه ش

که مادر شوهرم باشه.

اونام می خواستن تا جمعه ی هفته ی بعدش بمونن.

خواهر شوهرم که جمعه ی گذشته شوهرش اومد دنبالش رفت.

دوشنبه ی همین هفته، خبر رسید که دایی شوهرم بستری شده

بیمارستان و همون روز شکیب با مامانش و پسر داییش و خانمش

با هم راه افتادن رفتن تهران.

من به شکیب گفتم نمیام. گفتم ظرفیت مهمونیم تکمیل شده.

هر چی مادر شوهر و خانم پسر دایی هم زنگ زدن که برم

فایده نداشت. بهونه آوردم و نرفتم.

تهران هم که رفتن، خواهر شوهرم زنگ زد به گلایه که چرا نرفتم.

باز بهونه آوردم. ولی در واقع خسته بودم.

دو هفته پشت سر هم مهمون داشتن، حتی با اینکه وظیفه ی

پذیرایی اصلا به عهده ی من نبود و خودمم یه جورایی مهمونی

می رفتم انگار، بازم خسته م کرده بود. از نظر روحی.

ما درون گرا ها نیاز داریم بین هر بار مهمونی دادن یا مهمونی رفتن،

یه فاصله ای باشه تا ذهنمون رو سر و سامون بدیم.

دو هفته دنبال هم مهمون داشتن و مهمون بودن، هر چقدرم

خوش بگذره، بازم کابوسه برامون.

خلاصه که این چند روز استراحت کردم واسه خودم حال داد.



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴ | 15:0 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.